|
...خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید...
|
قیداری که من می خرم چاپ سومش است. یعنی یک هفته نشده کتاب به چاپ سوم رسیده. رو می کنم به دختر خانم ِ غرفۀ افق و می گویم «دو تا قیدار، تمیز»! چند ثانیه ای دختر خانم با لبخند، ممتد نگاهم می کند. کانه آمده ام در نانوایی و گفته م «دو تا سنگک، خاشخاشی»! کارت خوانشان توی ترافیک مانده و دیر عمل می کند. آقایی پشت سرم می گوید «خواهرا اگر برند قسمت خواهرا، برادرام راحت تراندها» منظورش را متوجه نمی شوم. فقط بر میگردم عقب و سایه ای از یک جوان ِ بسیجی می بینم با ریش و چفیه دور گردن. و در دلم غر می زنم که «با شماها باشه کل دنیا رو به بخش خواهران و برادران تقسیم می کنید.» و بی اعتنا به حرفش، سمج، سر جای خودم می ایستم تا دو تا قیدار تمیزم را تحویل بگیرم و بروم. بعدن، حول و حوش ساعت چاهار که باز طرف غرفۀ افق می روم، می بینم که خود غرفه دارها بالای یک ضلع غرفه شان زده اند خواهران و بالای آن ضلع دیگر که من صبح ایستاده بودم، زده اند برادران! خوب شد برنگشتم به برادر بسیجی مان چیزی بگویم ها!
به محض سوار شدن داخل اتوبوس، قیدار را باز می کنم. نور کم است. با نور موبایل آنقدری که خستگی و خواب اجازه می دهد، از قیدار می خوانم: «ایراد از کتاب نیست که آدم را وسوسه به خواندن می کند. ایراد از قیدار هم نیست که اسم عجیبی دارد. ایراد از امیرخانی ست که با این طرز نوشتنش صبر نمی گذارد برای مخاطب!» و همین مقداری که می خوانم سخت به دلم می نشیند
. (سخت در اینجا یعنی زیاد!)
یک هفته ای فاصله می افتد تا دوباره بتوانم بروم سراغ قیدار و از صفحۀ بیست و هشت ادامه دهم. بعد از هفتاد صفحه، هنوز نشده که دل بدهم به فضایش. فضایش زیادی مردانه ست. جذاب است ها ولی هنوز دلم را نبرده. گاهی دیالوگها زیادی تیاتری می شوند و این تیاتری و غیرواقعی بودنشان دل را می زند. هرچند باز توی هر صفحه، پنج - شش باری از خودم می پرسم که امیرخانی اینها را از کجا آورده نوشته؟ این دیالوگها و اصطلاحات را... یحتمل چند ماهی را توی گاراژی، با داش مشتی ها و گنده لاتها هم سفره شده که تا این حد با اصطلاحات و ادبیاتشان خو گرفته.
صفحۀ صد و بیست را رد می کنم و کم کم مطمئن می شوم که الگو و ایدۀ قیدار بعد از سفر به افغانستان و دیدن آن جوانمرد مردمان در ذهن امیرخانی شکل گرفته. و امیرخانی هم دیده الان و این زمانه که جای امثال قیدار نیست. همین شده که شخصیتش را برداشته گذاشته در جایی حدود پنجاه سال قبل، زمانی که هنوز می شد جوانمرد پیدا کرد. و من فکری ام که یک مرد، یکی ها، نه بیشتر، مثل قیدار می شود پیدا کرد، حالا؟ و دلم می خواهد از امیرخانی بپرسم «مرد ِ مومن! شما نگفتید قیدار بنویسید توقع ما جوانمرد ندیده ها از مردهای اطرافمان می رود بالا آخر؟ و به قول این رفیقمان فکر احساسات ما را نکردید؟»
کتاب دارد به آخر می رسد ولی هنوز می شود اصطلاحاتی را پیدا کرد که من معنی شان را نمی دانم! با چشم می خوانمشان بی اینکه بدانم حتی تلفظ درستشان چیست! و هر چه جلوتر می روم بیشتر به حرفی که هزار بار دیگر، هزار جای دیگر گفته ام ایمان پیدا می کنم که امیرخانی نباید رمان بنویسد، یا من نباید رمانهای امیرخانی را بخوانم، یا درست تر اینکه من مقالات و غیر داستانیهای امیرخانی را دوست تر دارم.
بلاخره کتاب تمام می شود. چقدر به قول قیدار «تیاتری» ست، چقدر شعاری ست. چقدر بعضی جاها امیرخانی منبر می رود! چقدر حرفش را صاف می کند توی چشم مخاطب! آخرین رمانی که از امیرخانی خوانده م، اولین رمانی ست که نوشته. یعنی ارمیا. فکری ام که از ارمیا تا قیدار، امیرخانی چقدر فرق کرده؟ نثر بهتر شده، فضاسازی بهتر شده، شخصیت پردازی هم. ولی امیرخانی همان امیرخانی ست. قیدار هم مثل ارمیا اصلا یه پا فیلم هندی ست. ولی با این همه تعهد نهفته در پس ِ پشت این فیلم هندی، برای زنده کردن جوانمردی، چیزی که خیلی وقت است فراموشمان شده، بی نهایت قابل احترام است. همین تلنگر که آدم باید این باشد ولی نیست، کلی ارزشمند است. این کتاب نوشته شده که یادمان بیندازد رسم جوانمردی فراموشمان شده. نمی گویم جنتلمنی که جنتلمنیت! نیمی ش اداست و ژست. می گویم جوانمردی، جوانمردی ای از جنس جوانمردی تختی مثلا که در رگ و خون ایرانی جماعت باید قل قل بزند ولی نمی زند. اگر دست من بود اصلا قیدار را می گذاشتمش جزء واحدهای اجباری دانش آموزان یا دانشجوها (خصوصاً پسر) تا کمی فوت و فن و زیر و بم مرام و جوانمردی و لوطی گری دستشان بیاید.
و آقای امیرخانی گرچه من غیرداستانی هایتان را دوست تر دارم! ولی تشکر که یادمان انداختی که مرد یعنی چه، و نامرد یعنی چه. داشت یادمان می رفت. اصلا یادمان رفته بود. با قیدارت یک فوت محکم کردی و گرد و غبارها را از خاطرمان زدودی تا حواسمان باشد خودمان باید چطور باشیم و از مردمان اطرافمان باید انتظار چه رفتاری داشته باشیم. هرکداممان ـ مرد و زن هم توفیری ندارد ـ اگر یک نیم قیدار، نه اصلا یک ربع یا خمس قیدار باشیم، زمین جای بهتری می شود برای نفس کشیدن، به مولا! و حرف اصلی رمانتان هم که سیر آق قیدار از گنده نامی (شهرت) یه گندنامی (بدنامی) و در نهایت به گم نامی بود، نافرم به دلمان نشست.
نفست حق!
«خدا عاشقی ست که حتی دوست ندارد اسم معشوق ش را کسی بداند... حضرت حق عاشق کسی اگر شد، پنهان ش می کند... کاش پیش حضرت حق اسم نداشتیم، اما مرد بودیم... طوبا للغرباء»
دلتنگ/ جاده/ راه آدم را دلتنگ می کند. از مبدا که راه می افتی دلتنگ ِ آنهایی که جایشان گذاشته ای، و از مقصد که راه می افتی دلتنگ ِ آنهایی که رفیق سفرت بودند. ایراد از مبدا نیست، ایراد از مقصد هم نیست، ایراد از راه است و جاده و سفر.*
زن ِ ضعیف/ آب میوه را می دهم دستش با یک شکلکی توی چهره ام که یعنی بازش کن. بطری را از دستم می گیرد. لبش به خنده باز می شود. با لهجۀ قشنگ تهرانی که ضمیمۀ صدای قشنگ ترش شده می گوید: «یعنی شوهرت بهت افتخار می کنه. چون همه ش به کمکش نیاز داری...» و من به این فکر می کنم که مردها زن ضعیف را دوست تر دارند.
سیزده بدر/ «نه. من چیزی نخریدم. برا شهرای دور افتاده این نمایشگاها خوبه. نه برای ما که همه کتابا رو داریم...» این را توی اتوبوس دختر پشت سری ام دارد پشت تلفن خطاب به مادری کسی اش می گوید. توی دلم می گویم خب بچه! می خواستی بروی سیزده بدر می رفتی طرف شهرکردی، یاسوجی جایی که خوش آب و هوا باشد. نمایشگاه کتاب، تهران، غرفه های بدون هوا و اکسیژن، ظل گرما و آفتاب، جا قحط بود برای سیزده بدر :/
سوغاتی/ می بینم چیزی توی دستش نیست. می پرسم: «پس کو کتابات؟» خیلی خونسرد جواب می دهد: «نخریدم. فقط برای دخترم خریدم.» الکی صدایم
را شبیه آدمهای ذوق زده می کنم و می پرسم: «آخی! دختر داری؟ چند سالشه؟» با همان خونسردی و اعتماد به نفس قبل می گوید: «یک سال و نیم» بعد از توی کیسۀ پلاستیک سبکی که همراه دارد یک کتاب پف پفی پلاستیکی در می آورد با این توضیح که «هر کتابی براش خریدم پاره کرده. دیگه اینو نمی تونه پاره کنه.» نگاهم به بقیۀ محتویات پلاستیکش است. سوال توی چشمهایم را می خواند و با اشاره به کیف کوچک داخل پلاستیک توضیح می دهد: «اینم برا خواهرم خریدم» ... نمی دانم یعنی سر کوچه شان اینها مغازه ندارند؟ یا اینکه کلا دوست دارند شیصد! کیلومتر بیایند و برگردند توی این گرما فقط برای اینکه سوغاتی بخرند.
بیچاره امیرخانی/ با رفیق داریم در مورد امیرخانی حرف می زنیم. دختر بغل دستیمان که از توی حرفهایمان جانستان کابلستان را شکار کرده می پرسد «شما خوندین این کتابو؟» می گویم «بله فوق العاده ست، حتما بخونید شما هم» از توی کیسۀ پلاستیکش سه تا کتاب در می آورد که رویی قیدار است. بعدش ارمیا، و آخری را از روی حجمش حدس می زنم که من او ست. ملاحظۀ سلیقه و خریدش را نمی کنم و توضیح می دهم که من رمانهای امیرخانی را دوست ندارم و روایتهایش برایم دلنشین تر اند هرچند خودم این بار قیدار را فقط بخاطر اینکه از طرفداران امیرخانی شده ام، به حکم طرفداری خریده ام... می گوید «کاش نگفته بودید که رمانهاش قشنگ نیست الان هی دارم فک می کنم که کاش نخریده بودم» سعی می کنم گندی که زده ام را جبران کنم: «نه بعضی هام دوست دارند کاراشو. بستگی به سلیقه تون داره و سابقۀ رمان خوندنتون. اهل رمان هستید اصلا؟ چیا می خونید؟» آره ای می گوید و ادامه می دهد که «مودب پور می خونم من» در دل دعا می کنم که حالت چهره ام عوض نشده باشد یا اگر شده دختر نتواند از این تغییر حالت چیزی را حدس بزند. توضیح می دهد که «البته همۀ مودب پورا رو هم نمی خونما» دیگر حرفی برای گفتن باقی نمانده. می گویم «ایشالله از اینام خوشتون میاد» و به رویش لبخند می زنم.
چتر/ بیهوده چتر برده بودم...
* «زن می ترسد. ایراد از زن نیست. ایراد از فکر ِ زن هم نیست. ایراد از مرسدس ِ کروکِ آلبالویی هم نیست. ایراد از نجوایی است در دلِ زن که به زبان نمی آورد، اما می فهمد که در دنیا هیچ زنی به خوش بختی او نیست... ایراد از این خوشبختیِ زیادی است در کنارِ ِسوراخ ِ جوراب...» (امیرخانی /قیدار / ص۱۰)
اصل حرف/ دورۀ آرایشگری اش را کامل رفته. خوشگل که هست. حالا می تواند خودش را برای شوهرش خوشگل تر هم بکند. پسفردا هم لابد می رود دورۀ کامل خیاطی. دیگر هزینۀ خیاط هم نباید بدهد. تازه به جز هزینه، هم همسرش به هنرهایش می بالد، و هم خانوادۀ همسرش. آن وقت یک کمد کامل لباس خواهد داشت. برای بیست تا عروسی و بیست و پنج تا حنابندون و سی تا خونچه برون و غیره و ذلک.
آشپزی اش را نگفتم تازه؛ قرمه سبزی بلد است بپزد عین ماه. نه لوبیاهایش توی بشقاب از هم فرار می کنند، نه آبش طعم دمبه می دهد، نه گوشتهایش نپز است. همچین قرمه سبزی ِ خودش را گرفته، آبش را جمع کرده، یک دست شده که دل را می برد. عطرش را هم که دیگر نگو.
سفره آرایی اش را نگفتم؟ سفره می چیند، از این سر خانه تا آن سر. سفره نیست که، تو بگو تابلوی نقاشی. شام آخر لئوناردو داوینچی باید جلوی این سفره آرائی لنگ بیندازد. ژله درست کرده، هفت رنگ. از طرح زمین فوتبال بگیر تا برس به پرنسس ژله ای با دامن پف پفی. پیازچه ها و تربچه های سبزی خوردن را همچین خوشگل ریش ریش و پر پر می کند و از داخلش رز و مارگریت و مریم و
کوکب می کشد بیرون که میکل آنژ اگر بود، باید یک دورۀ فشرده پیشش سبزیجات تراشی یاد می گرفت. عصر به عصر بوی آش رشته اش را از هفت تا محل این ور تر و هفت تا محل آن ور تر می شود شنید. ماشالله به این عروس، ماشالله به این دختر، ماشالله به این زن؛ شوهرش را و خانوادۀ شوهرش را و خانوادۀ خودش را سرافراز می کند پیش در و همسایه و فک و فامیل. هم بخاطر دست و پنجه اش در کدبانوگری هم به خاطر آراستگی ظاهر خودش.
کیست که همچین گلی را نخواهد؟ شوهرش خوشبخت عالم است. ظهر به ظهر و شب به شب ناهار و شامش آماده، یک خانوم هم دارد مثل پنجۀ آفتاب که بیست و چهار ساعت دور سرش می چرخد. دست انداز هم درست نمی کند برای شوهرش. نه برای سفر نه و نو می کند، نه به میهمانی رفتن ایراد می گیرد، نه به فوتبال دیدن شوهره گیر می دهد، نه از شوهرش به جز قیافۀ قابل تحمل و تیپ و ماشین و خانه و پول ماه به ماه انتظار دیگری دارد. نه ادا در می آورد که ساکت تمرکز مطالعه ام را به هم زدی، نه ایش و ویش می کند و غر می زند به جان شوهره که تو چرا چهارتا کتاب نمی خوانی.
محض رضای خدا یک اخبار هم پخش نمی شود توی خانه شان. کل یوم یا فیلم کره ای می بینند یا شوی ترکی و خارجی. آب توی دلشان تکان نمی خورد. ته ِ دغدغۀ این گل دختر این است که وای فلان رقص را بروم یاد بگیرم، یا فلان لباس را بروم درست کنم، یا ناخن وسطم شکست، برای عروسی میترا جون دیزاینم ناقص می شود، یا هم اینکه دستور پخت فلان مدل کیک و شیرینی تر و خشک و مربایی و غیره ذلک را یادم باشد بپرسم از ناهید خانوم. یا این دفعه که سانازجون را دیدم حتما ازش بپرسم که کدام رنگ را با کدام رنگ قاطی کرده که این زیتونی قشنگ از توش درآمده، آخه فرهادجونم این رنگ مو را خیلی دوست دارد. یا کدام مدل بشقاب و کارد و چنگال و فنجان امسال مد است؟ یا روسری قرمزه ام را با شلوار لی پاره پوره ئم بپوشم خوشگل تر است یا با دامن چین چینی ام؟ یا، یا، یا ...
* بقول اصفهانیها «خدا یکی یکی عروسی همچینی ِ همه هنره نصیبی هر خونواده ای بوکونِد، ایشالله.» پرواضح است که جاده ی آسفالته ی صاف و صوف شرف دارد به راه پر دست انداز ِ چاله چوله دار.
* می شد اسم این پست را عروس ِ همه هنره هم گذاشت.
توضیح لازم/ شخصیت این پست تحقق خارجی ندارد فقط تصویری است خیالی از زنی رویایی که می دانم همه ی مردها تهِ تهِ تهِ دلشان آرزوی داشتنش را دارند. عقل و فکر و فهم و شعور و انسانیتِ زن هم کشک.
توضیح لازم تر/ این پست و مندرجاتش به این معنا نیست که نویسنده با این هنرهای بانوان مشکل دارد یا می گوید زن جماعت نباید دنبال چنین هنرهایی باشد. که اصلا طبق قرائن و شواهد برخی از این هنرها را در وجود کم هنر ِ خود ِ نویسنده هم می شود یافت. اصلا تعارف چرا؟ از وجنات این وبلاگ پیداست که صاحبش هنرمند است و زیبابین و زیباپسند!
اهل دل/ شیراز زیباست. هرچند نه قد ِ اصفهان، اما زیبایی اش بیش از زیبایی اصفهان به دل می نشیند. زیبایی اصفهان منحصر است در زیبایی صورت اما شیراز به جز زیبایی ظاهر، صفا هم دارد و این صفا را مردم شاد و اهل دل و بامعرفتش به آن بخشیده اند.
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست... واقعا.
پیدا/ می گویم «دقت کردی چقدر شیراز نقد ِ، دم دست ِ. داری خودتو آماده می کنی برای دیدن پاسارگاد، یهو می بینی جلوی چشمته... داری دنبال تخت جمشید می گردی، یه ثانیه بعدش ستوناش از دور بهت خوشامد می گند... دل تو دلت نیست که برسی به حافظیه، یهو بارگاهشو می بینی... اصلا توی راه کنار اتوبان، و توی شهر همینجور آثار باستانی و تاریخی ریخته...»
می گوید: «مثل مردمش می مونه. سهل الوصوله و دست و دلباز. خودشو قایم نمیکنه»
امام رضا با عطر بهارنارنج/ از گوشۀ چشمش یک خط سیاه در امتداد بینی اش راه افتاده بود. ردپای اشکش بود با همکاری آرایشش. دست و پاها را لاک زده بود. این یعنی حتی وضو هم نداشت. پشت کله اش حسابی باد کرده بود. از این کلیپسهای گنده زده بود پشت موهایش. روسری اش مدام پس و پیش می شد. چادر رنگی روی روسری اش بی تابی می کرد... با حضرت حرف می زد و گریه می کرد. کلی رفته بود توی حس. به حالش غبطه خوردم. به صمیمیتش با حضرت.
شاه چراغ ورژن دوی امام رضاست. امام رضا با عطر بهارنارنج. همانقدر دوست داشتنی. و همانقدر میهمان نواز. خادم هایش هم قد ِ خادمهای امام رضا گل.
بعضی لحظه ها/ وسط ِ صحن، قاطی بوی بهارنارنج ها، کرده بودم دنبال ِ دو تا کبوتر. یکی سفید، آن یکی از این پاپریهای قلدر که سفید ِ را اذیت می کرد. صدای بغ بغویشان می آمد. نمی دانم از حنجرۀ کدام یکی. رفتند وسط دیگر کبوترها. من هم دنبالشان. غرق بغ بغوی دسته جمعی شان بودم که نمی دانم چه باعث شد همگی با هم پر بزنند و بلند شوند و من را وسط یک عالمه صدای بال کبوتر تنها ول کنند...
سعدیه/ دوست دارم دفعۀ بعدی که می روم شیراز، می روم سر مزار سعدی، حتما سکه پیشم باشد. بروم سر حوض ماهی. آرزو کنم. سکه ام را همچین زاویه دار بیندازم داخل حوض. آب قولوپی صدا کند و موج بردارد و به ماهی ها بسپارم که هوای سکه و آرزوی مرا داشته باشند.
تراژدی یعنی اینکه بروی حوض ماهی و سکه نداشته باشی.
«از نظر مردم محلی، ماهیهای این آب مقدس هستند و هیچ کس حق صید آنها را ندارد و در حوض ماهی سکه میاندازند تا آرزوهایشان برآورده شود.»
حافظیه/ تفأل زدم. نزدیکیهای غروب. در جوار مزارشان:
نه رازش می توانم گفت با کس
نه کس را می توانم دید با وی
داخل حیاط که باغچه زدیم، درخت و گل که کاشتیم، همه چیز را نصف کردیم. نیمۀ راست باغچه که سمت درِ حیاط بود افتاد به اخوی، نیمۀ چپش افتاد به من. یک درخت سیب من داشتم، یکی اخوی. یک درخت انگور من، یکی اخوی. یک رز تخم مرغ گوجه ای* من، یکی اخوی. یک یاس من، یکی اخوی. همه چیز قرینه بود. البته او یک رز قرمز بیشتر از من داشت توی نیمۀ خودش. که اتفاقا همان یک رز تمام گل مناسبتهایمان را تامین می کرد. گل ِ روز معلم، گل ِ جشن خانوادگی، گل داخل کاسۀ نذری، وقتی می خواستی خالی به همسایه پسش ندهی و... اولش خودمان دو تا ته تغاری ها همه چیز را تقسیم کردیم. بعدش بقیه نامردی نکردند، به تصمیممان احترام گذاشتند. باغچه ها به اسممان سند خوردند: باغچۀ مریم، باغچۀ م... .
باغچۀ اخوی پربار بود همیشه و پر گل و پر میوه. رو به آفتاب بود. باغچه ی من سمت سایه بود و همه چیزش ضعیف تر . هم رزم کوچک مانده بود، هم درختم لاغر. درخت انگور باغچۀ او انگورهای درشت هسته دار می داد، درخت انگور من انگورهایش بی هسته بود و ریز که مامان اینها بهشان می گفتند کشمشی. بر همین سیاق باغچۀ کوچه هم تقسیم شد. نیمۀ سمت راست برای اخوی. نیمۀ سمت چپ برای من. و نیمۀ سمت راست که آفتاب خور بود درختش قلدر و تنومند، و نیمۀ سمت چپ درختش ضعیف و لاغر...
نصف بچگی مان توی همین باغچه ها گذشت. هر کس توی باغچه اش یک باغچۀ کوچک می ساخت و محصول می کاشت. نخود و لوبیا. لوبیاها برگهای پهن می دادند و قد می کشیدند و میرفتند بالا و نخود ها برگهایشان ریز بود... بزرگتر که شدیم حرف می زدیم با گلها و درختها. حرفهایی که نمی شد به کس ِ دیگری گفت. درختها نهال بودند که کاشتیمشان و گلها کوچک. با هم بزرگ شدیم. بهار میشد درختها شکوفه می کردند، تابستان میوه می دادند، پائیز از دست برگهای خشکشان عاجز می شدیم، زمستان پناه برفهایی میشدند که قرار بود ازشان آدم برفی بسازیم... سال به سال رد می شد و ما قد می کشیدیم و درختها بزرگتر می شدند.
همیشه این موقعهای سال، بهار، عصر به عصر سرگرمی مان آب دادن به باغچه و آب پاشیدن به موزائیکهای حیاط بود و مست شدن از بوی زمین ِ آب خورده قاطی ِ بوی یاسها. بساطِ عصرانه توی ایوان پهن بود و بوی هندوانه و خیار هم قاطی ِ همۀ اینها می شد...

ولی همه چیز تمام شد. دو ـ سال پیش جای باغچۀ خانه را یک دست موزائیک کردند و امشب هم دخل درخت سمتِ راستی باغچۀ کوچه را آوردند. به جرم اینکه شاخه هایش مزاحم سیمهای تیر چراغ برق است. حالا فقط مانده درخت ِ نازک ِ لاغر ِ ضعیف من، تنها توی باغچۀ سمت چپ ِ کوچه.
*رز تخم مرغ گوجه ای: ما به این رزها می گوئیم که همه بهشان می گویند رز هفت رنگ، گویا! ترکیب زرد و قرمز گلبرگهایش تداعی کننده ی رنگ تخم مرغ گوجه است :)


1. عید یعنی دیگر نمی توانی تا هر وقت دلت خواست بیدار بمانی چون باید صبحش زود بیدار شوی. یعنی دیگر از خوابیدن تا لنگۀ ظهر خبری نیست. شبش دوازده خوابیده باشی یا چاهار، توفیری ندارد. نه که شد باید بلند شوی. تازه خلاف عادت همیشگی باید تا بیدار شدی موهایت را شانه کنی، تازه گاهی زحمت سشوار کشیدن هم هست. بعدش باید حاضر و آماده بنشینی تا زنگ در خانه ات را بزنند. از آن به بعد ماموریت بعدی تو که عبارت باشد از رفت و آمد بین آشپزخانه و میهمان خانه شروع می شود. یکی از سخت ترین بخشهای این ماموریت دم کردن چای و چای ریختن است. اصلاً به آدم بگویند با ظرف میوۀ نه کیلویی ده دور دور میهمانخانه بدو ولی یک چای دم نکن. ماموریت پذیرایی که تمام شد، بدون فوت وقت ماموریت نشستن بین مهمانها، لبخند زدن، «بفرمائید یه چیزی بخورید» گفتن و شوخیهای بی مزه -جهت شکستن سکوت و یخ مجلس- شروع می شود. و بدا به حال آدمیزاد آن زمانی که میهمان آدمیزاد ندار باشد و بعد از خوردن آجیل هوس یک چایی دیگر هم بکند. آن وقت بخش سخت ماجرا که عبارت باشد از همان چای ریختن ریپیت اگین می شود. ست اول که تمام شد، میهمانها که رفتند، ماموریت جمع کردن بشقاب کثیفها و ترمیم جاهای خالی ظرف میوه و شیرینی است تا ست بعدی شروع شود...
2. عید یعنی یک طرف بگوید «بدوید بدوید حاضر شوید برویم عید دیدنی خانوم فلانی و آقای فلانی را پس بدهیم»، و طرف دیگر غر غر کند که ما عید دیدنی بیا نیستیم. و هر سال همین بساط است و همین کش و قوس بین دو طرف تا بخت با که یار باشد و پیروز میدان که باشد...
3. عید یعنی کلی دلتنگی برای یک نمی دانم چه. از آن دلتنگیهایی که متعلق خاصی ندارند. فقط دلتنگی اند. اولش مبهم اند ولی زیاد که گیر کنند، متعلق تراشی هم می کنند. خاطره هایی که هزار سال ازشان گذشته و یک مشت خاک رویشان نشسته رو می آیند و می شوند بهانۀ اشک بعدی ای که می ریزی. به همین سادگی.
4. عید یعنی خلوتی ای که تا سر حد مرگ آدم را اذیت می کند. محله خلوت، کوچه خلوت... حتی نت خلوت. هرچند سی و سه پل را صلاة ظهر هم که سر بزنید جای سوزن انداختن نیست درش. ملت با بیژامه و دامن و دمپایی کانه که در حیاط خانه شان راه بروند، سی و سه و پل و مابقی جاهای دیدنی و ندیدنی شهر را گز می کنند. بعد تو که هنوز دلت برای یک نمی دانم چه گرفته، از اینکه به ملت دارد این همه خوش می گذرد گُر می گیری.
5. خلاصه اینکه عید یعنی سر و کله زدن با برادرزاده ها، تحمل صدای بلند ِ تلویزیون، شرکت توی مهمانیهای زورکی، زورکی به مهمانها لبخند زدن و ادای «داره بهم خوش میگذره» در آوردن. عید یعنی روزهایی که تو را از خودت می گیرند و در یک کلام یعنی وقت تلف کردن...
چقدر انرژی منفی دادم به خودم و ملت!

اینجا اصفهان،
یکی از بچه ها دیر می رسد سر ِ کلاس،
استاد محض شوخی می گوید باید جریمه بدهد و اشاره می کند به سمت راست میز که تعداد دخترهایش بیشتر است و رو به آن کسی که دیر آمده می گوید: میگم یکی یکی برا اینا جاز* بیگیرید!
+ وقتی ردپای فرهنگمان تا عمق شوخیهایمان هم نفوذ می کند.
*جاز: جهیزیه

استاد داشت حضور غیاب می کرد
سرم زیر بود
منتظر بودم برسد به من و فامیل من را اشتباهی تلفط کند و من تصحیحش کنم و او بپرسد یعنی چه و من برایش معنایش را توضیح دهم...
که یکهو با لهجه ی خیلی اصفهانی گفت: خانومی فلسفی؟
و دل ِ من ریخت، سرم ناخودآگاه رفت بالا، انگار که مرا صدا کرده باشد :)
و آن طرف میز، خانوم فلسفی واقعی دست بلند کرد که یعنی حاضر.
از یکی دو هفته قبلش جنب و جوش خاصی می افتاد به جان بچه ها. هر کسی هر کاری که از دستش بر می آمد می کرد. همه به نوعی درگیر بودیم. بعضی ها هم چند تا کار را با هم انجام می دادند. یعنی هم درگیر تزئین کلاس بودند، هم روزنامه دیواری درست می کردند و هم برای جشن کلاسی کار می کردند.
تزئین کلاسها با جمع کردن پول از بچه ها استارت می خورد. بعد یک نفر باید می رفت با پولها کاغذ کشی و بادکنک می خرید. بعدش هم که قد بلندها و فعالترها و خوش سلیقه ها مشغول چسباندن این ها به در و دیوار کلاس می شدند. جالب اینکه همه ی این کارها توی همان یک ربع زنگ تفریح بین کلاسها انجام می شد. نه صبح ها زودتر می رفتیم مدرسه و نه اجازه داشتیم ظهرها بیشتر بمانیم. همۀ کارها را توی همین یک ربع ها انجام می دادیم
و عجیب اینکه این یک ربع ها چه برکتی داشتند. تازه شاید مشقهایمان را هم در همین یک ربع می نوشتیم و شاید توی یک دستمان کاغذ کشی بود، توی آن یکی دستمان کتاب تاریخ و لپمان هم درگیر باد کردن بادکنک هایی بود که هیچ وقت یاد نگرفتیم چطوری باید حرفه ای بادشان کنیم.
روزنامه دیواری ها هم از بی خاصیت ترین چیزهایی بود که هر کسی در دورۀ دانش آموزی اش درست می کرد. همه شکل هم. بدون خلاقیت. فرقی هم نمی کرد که داخلش چه نوشته شده باشد، چون کسی نمی خواندشان ولی ما باز هم درستشان می کردیم و باز هم با غرور مسئولیت کتابت روزنامه دیواریها را قبول می کردیم چون از بچگی سر خطمان معطل بودیم!
جشنها هم از همۀ برنامه های دهۀ فجر دوست داشتی تر بود. چون یک زنگ کلاسی را می گرفت! برای جشن می رفتیم توی حیاط. فرقی هم نمی کرد ظل آفتاب باشد یا برف و یخبندان. اولش مرتب به صف می ایستادیم ولی از بس می جنبیدیم، آخرش صفها گره می خوردند در هم و تبدیل می شدند به کپه ای بچه مدرسه ای داخل مانتوهای طوسی. نمی دانم چرا بعضیها هم این وسط بقیه را هل می داند، آخر آن جلو خبری که نبود! هر روز نوبت یک کلاس بود که برنامه اجرا کند. برنامه ها با سرود ملی دسته جمعی ای که همه با هم، خارج می خواندیم شروع می شد و با سرود های انقلابی و مسابقه و نمایش و اینها ادامه داشت و همۀ اینها برغم تکراری بودن و بی نمک بودن برای ما جذاب بود و دوست داشتنی.
بخاطر همان روزهاست که حالا هم هر سال دهۀ فجر که می شود، همان سرودهای تکراری را که می شنویم، یک چیزی توی دلمان تکان می خورد، دلمان برای یک نمی دانم چه تنگ می شود و دوست داریم مدام زیر لب زمزمه کنیم: به لالۀ در خون خفته...
یک/
می پرسم: ببخشید خانوم چقدر راه مونده تا فلان جا؟
- یک چهارم
- یعنی چقدر؟
- خودتون حساب کنید دیگه، یک چهارم این خیابون!!
- خب یعنی حدوداً چند دقیقه میشه؟
- اووووم. نمی دونم. بعد ِ اون چراغا!
حالا تا چشم کار می کند توی این خیابان چراغ هست!
کمی جلوتر باز از کس دیگری می پرسم: ببخشید آقا چقدر راه مونده تا فلان جا؟ صاف و سر راست جواب می دهد: «دویست متر دیگه». و من دویست متر بعدش می رسم به جای مورد نظر.
دو/
دخترک می پرسد: می خواید مودمتون چی باشه؟
- چه مدلایی دارید و با هم چه فرقی دارند؟
- وایرلس که نداریم اصلاً، فقط مدل ... (اسم مدلش را که یادم نماند) داریم که قیمتش میشه ...
- بله. خوب همینو می خوام دیگه.
+ آن وقت همین ما، گیس و گیس کشی راه می اندازیم که ما زن ها اِل هستیم و بِل هستیم و اگر تا حالا دانشمند و فیلسوف و کاشف و فضانورد و رهبر سیاسی و لیدر شورشی و ... نشدیم بخاطر این بوده که مردها نگذاشتند و مانع شکوفایی مان شده اند... این وضع آدرس دادنمان است، آن هم وضع سوال پرسیدنمان. دیگر وای به حال امور پیچیده تر.
یک/ حقیقت امر واحدی است. هنرمند این امر واحد را احساس می کند و با هنرش آن احساس را متجلی می سازد و در مقابل، فیلسوف، آن را به فهم درآورده و فلسفه اش بیانگر دریافت اوست از حقیقت. نتیجه اینکه همانطور که میان دریافت یک فیلسوف از حقیقت با دریافت فیلسوف دیگر از حقیقت تفاوت کیفی وجود دارد، به طوریکه چه بسا دریافت یکی بهرۀ بیشتری از حقیقت برده باشد و دریافت دیگری بهرۀ کمتری، آن سان که اولی به حقیقت نزدیک تر باشد و دومی از حقیقت دورتر، میان هنر هنرمندی با هنر هنرمند دیگر نیز تفاوت هست. پس نمی توان هر هنری را به صرف هنر بودن، و به صرف اینکه بیان احساس است، و به صرف اینکه احساس امری است شخصی و از فردی به فرد دیگر متفاوت است، دربست و بی نقد پذیرفت و به آن مهر تایید زد. بنا بر این اساس باید فرق گذاشت میان هنر اصیل و نزدیک تر به حقیقت و هنر غیر اصیل و دورتر از حقیقت.
دو/ هنرمندی که دریافت کج و معوجی دارد از حقیقت، نمی تواند به ضرس قاطع مدعی شود که حقیقت کج و معوج بود. نه، حقیقت در حقیقت بودنش کامل است و اگر نقصی هست در دریافت کننده ی حقیقت است. شاید سبوی کسی برای برداشتن آب کوچک باشد، اما این کوچکی سبو دال بر این نیست که برکه کوچک است. بنابراین بسته به اینکه هنرمند تا چه میزان به حقیقت نزدیک شده باشد، هنرش کوچک یا بزرگ خواهد بود.
سه/ هنر ِ هنرمند نمایانگر میزان دوری و نزدیکی اوست به حقیقت. نه اینکه نمایانگر کوچکی یا بزرگی حقیقت باشد. به بیان دیگر هنر در عین حال که تجلی ای ست از حقیقت، تجلی ای از نسبت برقرار شده میان هنرمند با حقیقت نیز هست. و اگر در هنر ِ هنرمند کجی ای باشد، این کجی از حقیقت نیست، از کسی است که نتوانسته سبویی بزرگتر برای برداشتن آب از برکه تهیه کند.
دلم یک فیلم عاشقانۀ آرام کلاسیک می خواهد. از اینها که دخترهایش موهای بلوند دارند با دامنهای پرنسسی و کلاههای بزرگِ پردار. که اول فیلم بهار است و دخترها صبح تا شب کاری ندارند غیر اینکه بنشینند توی تراس ِ مشرف به باغ برودری دوزی کنند و در مورد مرد رویاهایشان حرف بزنند. و مخاطب مدام لبخند بزند.
بعد تابستان بشود و روزها کش بیایند و همان دخترها عصر به عصر چترهای رنگارنگشان را بگیرند دستشان و با سبدهای پر از کیک خانگی یا مربا بروند به همسایه ها سر بزنند و یکی از همین عصرهای کسل کننده، مثلاً توی یک جشن یا مهمانی یک دفعه یک مردی از شهر رد بشود و زندگی خودش و یکی از دخترها را زیر و رو کند و برود ولی اینقدر مغرور باشد که حرف دلش را نزند. و مخاطب را منتظر بگذارد.
بعد پائیز که شد، دختر روزهای بارانی را پشت پنجرۀ اتاقش بایستد و به یاد عشقش آه های ممتد بکشد و با ناامیدی با دستمال سفیدی که
حرف اول اسم معشوقش را رویش گلدوزی کرده اشکهایش را پاک کند. و مخاطب غمش بگیرد.
بعد در زمستان آن مرد دوباره پیدایش بشود، بینشان کلی سوء تفاهم به وجود بیاید، و در حالیکه مخاطب می داند این دو تا همدیگر را دوست دارند، مدام توی هوای برفی دعوا کنند، قهر کنند، گریه کنند، کله شقی کنند... تا اینکه سر آخر، نزدیکیهای بهار، توی یکی از همین دعواها مرد طاقتش طاق شود، به عشقش اعتراف کند و دختر بی قید و شرط همه چیز را فراموش کند و قبول کند که همسرش بشود .
و بهار که شد توی همان باغ پر گل خانه شان، کشیش محلی، با ردای بلند و چشمهای آبی مهربانش آنها را زن و شوهر اعلام کند. و فیلم همینجا تمام شود درحالیکه مخاطب با چهره ای گشاده و دلی آرام از جلوی تلویزیون بلند می شود.
نیم متر قدش است، یک خرده هم وزنش. همۀ صدایش در یک قان و قون یا ناله ای در خواب خلاصه می شود و همه ی تحرکاتش به تکان دادن بی هدف دست و پاهایش. با سری نرم و غضروفی که بدون واسطۀ کلاه نمیشود دستش زد و قلبی که عین گنجشک تند تند می زند و دهان کوچکی که عین دهان ماهی باز و بسته اش می کند. با دست و پاهایی کوچک و انگشتانی که از فرط ریز بودن می ترسی بهشان دست بزنی. گردنش توان نگه داشتن آن سر نرم و در عین حال سنگین را ندارند و موقع بغل کردنش باید مدام هوای سر و گردنش را داشته باشی.
یا خواب است یا شیر می خورد یا ابروها (که چه عرض کنم، جا ابروئی ش را)
در هم کشیده و نق می زند. خنده هم که، فقط در خواب، آن هم به ندرت، مثل مشاهده ی عبور شهاب سنگ از دل آسمان ابری! خوشگل هم نیست. نه چشمهای آبی دارد، نه پوست مهتابی! اما با همۀ اینها در یک نگاه می شود عاشقش شد. کافی ست توی بوی نوزادی اش غرق شوی تا مست شوی. کافی است صورتت را کمی به صورتش نزدیک کنی و نفس گرمش با نفست قاطی شود تا دیگر نتوانی زمینش بگذاری. کافی است یک بار سر دستت بگیری اش، در حالی که پیچیده در پتویش با بی پناهی و معصومیت به تو چشم دوخته، آن قدر آرام آرام ننو وار تکانش بدهی تا سر دستت خوابش ببرد و دستت زیر وزنش بی حس شود و مادرانه مراقب هر نفس کشیدن و تکان خوردن و لبخند زدن و غر زدنش در خواب باشی، تا شیفته اش شوی.
قبل نوشت/ این مقاله در مجله ی زمانه (ظاهرا شماره ی آبان ماه) منتشر شده است.
آوف کلرونگ Aufklärung که برگردان انگلیسی آن Enlightenment است و در زبان فارسی آن را روشنگری می خوانند، هم رویدادی تقویمی در تاریخ است و هم یک جنبش و جریان فلسفی. جریانی که تقریباً تمامی جریان ها و جنبشهای مدرن فلسفی و سیاسی، به نحو مستقیم یا غیر مستقیم از آن سرچشمه گرفته یا متأثر شده اند. (روشن نگری چیست، ارهارد بار، ترجمه سیروس آرین پور،1386، ص9)
در زمانه ای که بحث از روشنگری و چیستی آن در محافل و مجامع فلسفی متداول بود، کانت هم یکی از فلاسفه ای بود که در مقاله ای کوتاه این پرسش را مورد مداقه قرار داد. مقاله ای کوتاه و در مقایسه با دیگر نوشته های کانت، خوش خوان؛ که درعین حال از تأثیرگذارترین متون وی نیز به شمار می رود.
در این مقاله کانت شعار روشنگری را چنین معرفی می کند: «دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش» (همان، ص31) و در تعریف روشنگری به تفصیل چنین اظهار می دارد که روشنگری «خروج آدمی از نابالغی ِ به تقصیر خویشتن خود و نابالغی ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش است بدون هدایت دیگری، به تقصیر خود است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم بلکه کمبود اراده و شجاعت در به کار گرفتن آن، بدون راهنمایی دیگری باشد.» (همان)
هرچند خود وی اظهار می کند که «من در روشنگری، بیش از هر جای دیگر، بر خروج آدمی از نابالغی به تقصیر خود خویشتن در قلمرو مسایل مذهبی پای فشرده ام،
زیرا که حکم فرمایان در دیگر عرصه ها همچون علوم و هنرها، میلی ندارند که نقش قیم رعایایشان را بازی کنند» (همان، ص40) اما با وجود این، نمی توان وجود ردپای روح روشنگری را در دیگر حوزه های اندیشۀ او، از جمله حوزۀ زیبایی شناسی، که در "نقد قوۀ حکم" به تفصیل به آن می پردازد، منکر شد. تو گویی مقالۀ روشنگری چیست، در حکم عصاره ای است از کل اندیشۀ کانت به طوریکه هم می توان آن را به عنوان مقدمه ای بر فلسفۀ او دانست و هم ماحصل آن. و لذاست که پی گیری مؤلفه های نظریۀ کانت در باب روشنگری در زیبایی شناسی او نه تنها امری گزاف نیست که حتی در فهم بهتر زیبایی شناسی او نیز راهگشا است. شاید تذکر این نکته نیز خالی از لطف نباشد که "روشنگری چیست" به سال 1784 به رشتۀ تحریر در آمد و "نقد قوۀ حکم" به سال 1790، بنابراین "روشنگری چیست" از حیث زمانی مقدم بر "نقد قوۀ حکم" است و طبیعی است که بتوان پژواک اندیشۀ کانت در باب روشنگری را در نظریۀ زیبایی شناسی او شنید.
وقتی خدا زن آفرید کلی ترس و تشویش را هم ریخت توی دلش. به همراه کلی احساس ناامنی، به اقتضای زن بودنش. این را وقتی فهمیدم که خانۀ خیابان مانگو را می خواندم. رمانی خاص از ساندرا سیسنروس که تم اصلی اش بی پناهی جنس مونث است. نه اینکه این را نمی دانستم. می دانستم. ولی انگار علم بالفعل به آن نداشتم. یعنی اینقدر با این حس ناامنی و ترس زندگی کرده ایم که حضورش برایمان عادی شده. عین ماهی که به آب عادت می کند. یا چرا راه دور برویم، عین خودمان آدمها که به وجود اکسیژن در هوا عادت کرده ایم و تا وقتی نرویم دبستان و در درس علوم در موردش برایمان حرف نزنند، از وجودش بی اطلاعیم. علم من هم به حس ناامنی ام بعنوان جنس مونث از همین نوع بود. و حالا که به این حسها علم حضوری پیدا کرده ام دارم به این فکر می کنم که چقدر ترسناک است عمری با احساس ناامنی زندگی کردن.
نباید هم فکر کنیم این حس فقط مختص زن شرقی یا ایرانی یا مسلمانِ آفتاب مهتاب ندیده است. شکر خدا امروز زنها به وفور هم آفتاب می بینند و هم مهتاب ولی این حس باز هم همراهشان است. و اتفاقاً هر چه بیشتر آفتاب مهتاب ببینند واقعیت اجتماع را بهتر درک می کنند
و بیشتر این حس همراهی شان می کند. توی تاکسی. توی اتوبوس. توی خیابان. توی دانشگاه. آخر ِ شب. اولِ صبح. صلاة ظهر. در خلوت. در شلوغی. بیرون از خانه و گاهی بعضی جاها حتی داخل خانه. چقدر مصادیقش زیاد است. من زندگی غربی را از نزدیک ندیده ام ولی رمان غربی زیاد خوانده ام. اگر رمان غربی را هم بتوان آینۀ تمام نمای زندگی غربی دانست باید اذعان کرد که این حس ناامنی و ترس با زن غربی هم همراه است به حکم زن بودنش. نمونۀ عینی اش را در همین رمان خانۀ خیابان مانگو می شود دید. یا خیلی رمانهای دیگر.
در سفر پیدایش می خوانیم که خداوند زن را به خاطر تخطی از فرمانش محکوم می کند به همیشۀ عمر درد زایمان را تحمل کردن. ولی درد زایمان مقطعی است و گذرا. درد سخت تر و جانفرساتر درد زن بودن است و این همه در ناامنی زندگی کردن.
نه. ما زنها جنس ضعیف نیستیم. بلکه موجوداتی به غایت سخت جانیم که زیر بار این همه حسهای بد و منفی باز هم دوام می آوریم، کمر راست می کنیم و ادامه می دهیم. به تک تکمان باید نشان شوالیه گری داد، باید به ما نوبل شجاعت و استقامت داد، به حکم زن بودنمان و مردانه خم به ابرو نیاوردنمان!
«سالی! هیچ کس نیست که شانۀ خودش را به تو قرض دهد... سالی آیا دلت نمی خواهد گاهی به خانه نروی؟ دلت می خواهد که پاهایت همچنان تو را ببرد به دور دورها و از خیابان مانگو دور کند و پاهایت جلو در خانه ای از حرکت بایستد، خانه ای زیبا و پرگل با پنجره های بزرگ... اگر دستگیره ی کوچک پنجره را بچرخانی و آهسته هل بدهی پنجره به یک ضرب باز شود و همه ی آسمان یکهو بیاید توی اتاق. همسایه های فضول نداشته باشی که دائم تو را بپایند... بتوانی بخندی سالی، جایی که بتوانی بخندی و بخوابی و بیدار شوی و فکر نکنی کی تو را دوست دارد و کی ندارد. بتوانی چشمهایت را ببندی و نگران نباشی که دیگران درباه ات چه می گویند... هیچ کس نتواند وقتی تو را در تاریکی می بیند که به ماشینی تکیه داده ای بر سرت داد بزند، بتوانی به یکی تکیه کنی بی آنکه کسی فکر کند فاسد هستی، بی آنکه کسی بگوید اشتباه می کنی، بی آنکه تمام دنیا منتظر باشند که خطایی از تو سر بزند...» خانه ی خیابان مانگو/ ساندار سیسنروس
+ اسم پست را گذاشتم ما زنهای مرد، کنایه از اینکه گفتمانمان هم اینقدر مردانه است که حتی برای تمجید از خودمان، باید از الفاظ مردانه استفاده کنیم.
حرف اول/ متوجه افتادنش در آب نمی شوم. فقط موقعی که برای سومین بار آب را ول می کنم سمت سه کنجی دیوار، و وقتی آبها راهشان را می گیرند به سمت سرازیری راهِ آب، می بینمش که دارد روی آب تقلا می کند. چون همۀ اندامش خیس شده تقلایش چندان نتیجه بخش نیست. می خواهم برای بار چهارم آب را در همان مسیر ول کنم که یکهو تصمیم میگیرم جانش را نجات دهم. حالا دیگر به لبه های چاهِ کوچکِ راه آب رسیده. خیلی زود تصمیمم را عملی می کنم. دلِ این را ندارم که دستش بزنم. برای همین دریِ روی راه آب را جوری جابه جا می کنم که فضای خالی برای رد شدنش و افتادنش توی چاه مسدود شود. این شکلی با آب راهی فاضلاب نمی شود و می تواند زنده بماند. فوری این فکر به ذهنم می رسد که این اتفاق در اِشِل این حشره یعنی خودِ معجره دیگر. بیچاره داشت می رفت تا بمیرد. هیچ امیدی به زنده بودنش نبود. منطقاً همۀ شرایط برای مرگش مهیا بود: آبِ روان، سرازیری مناسب، راه آب و... که من یکهو از غیب وارد شدم و جلوی این مرگ حتمی را گرفتم. من به او احاطه داشتم. جوری که او هرچقدر شعور حشره ای اش را کار بیندازد نمی تواند دریابد چطور و چگونه نجات پیدا کرده ولی اصلِ نجات پیدا کردنش را که نمی تواند انکار کند، می تواند؟
اما بعد/ گاهی گرهی می افتد به کارمان. گرهی که به ظاهر با هیچ دستی نمی شود بازش کرد. یعنی شرایط دنیایی و منطقی اش را که بسنجیم الا و لابد همان می شود که باید بشود. ولی بعد یک دفعه یک چیزی این وسط اتفاق می افتد که انتظارش را نداشتیم. و چون انتظارش را نداشتیم اسمش را می گذاریم معجزه. و معجزه هم که حتما قرار نیست در حد اژدها شدن عصای موسی باشد که اسمش بشود معجزه. همین که حساب نشده پیش آمد می کند، همین که در محاسبات زمینی مان نمی گنجد، خودش یعنی معجزه. اینجاست که اگر حشره نباشیم، و اگر شعورمان بیش از شعور حشره باشد، حضور دستی را حس می کنیم که در ِ راه آب را جا به جا کرده تا با سر فرو نرویم در فاضلاب. هرچند به حکم انسان بودن و محدود بودنمان قادر نیستیم به آن دست و مکانیسم عملش علم پیدا کنیم (چنانچه آن حشره هم نمی تواند بفهمد دست من از کجا آمد و چطور نجاتش داد) اما اصل حضور آن دست را که نمی شود انکار کرد. ندیدن که دال بر نبودن نیست. چشم سر نمی بیندش، چشم دل که کور نیست، هست؟
برای -تقریبا- نخستین بار می خواهم در اینجا مطلبی بگذارم که برایم ایمیل شده. هرچند رویکرد نویسنده ی این ایمیل بیشتر طنز بوده و مزاح، ولی آنچه در این ایمیل بیش از وجه طنزش برای من جالب توجه بود، متروک شدن برخی از این واژه ها و اصطلاحات است. به طوریکه خیلی از آنها را من ِ ساکن ِ بیست و چند ساله ی اصفهان، تا بحال نشنیده بودم. فلذا مطلب را می گذارمش اینجا تا گام کوچکی برداشته باشم در احیای این اصطلاحات اصفهانی.
معنای برخی کلمات اصفهانی:
۱- بلگ: همان برگ است. قاعده تبدیل ر به ل (در لهجه اصفهانی "ر" معمولا به "ل" تبدیل میشود)
2- حَسِجّلال: حاج سید جلال (قاعده ادغام بنیادی).
۳- آلاشغال: معرب آشغال بوده که به مرور اَل به آل تبدیل شده. مثال: بیا بریم ناهار بخوریم. وای نه یه زا آلاشغال خوردم تو دلم انقلابه.
۴- سِگاسوتا: در اصطلاح به عده زیاد گفته می شود. دقت شود که سو در سگاسوتا کشیده خوانده شود. مثال وای خره نبودی بیبینی طرف سِگاسووووتاشم اوورده بود. یعنی اینکه هر چی آدم داشت برداشته بود اوورده بود.
5- زِرزِمین: زیرزمین
6- شبی چراغی: تا قبل از ساعت 12 شب، تا وقتی چراغها روشنند.
7- چُماله: همون مُچاله تهرونی
8- حَج مَن باقر: حاج محمد باقر. قاعده یرملون در زبان اصفهانی
محرم را که نمی شود نوشت. محرم را باید سرود و کسی که شاعر نباشد، جیغ و جار حروفش راه به جایی نمی برد و «خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید». محرم را باید چشید. والا چطور می شود از عشقبازی باد با چادر مشکی و پرچم یاحسین نوشت؟ از عشقبازی صدای طبل با دل، عشقبازی نغمه ی من از زمان بچگی عاشق کربلا بودم با گوش، عشقبازی پیراهن مشکی با چشم... اینها همه را باید چشید. محرم گذشته، اینجا فقط توانستم بنویسم «این شبها که دسته های عزاداری از کوچه رد می شوند، همه ی سهم من از این عشقبازی، صدای مداحی و طبل و سنجی ست که با بوی اسپند و سوز سرما از لای پنجره ای که باز گذاشته ام داخل می شود و در عوض دلم را با خودش می برد.» و امسال فقط می توانم این را اضافه کنم که و بعضی شبها که صدای مداحی و طبل و سنج دلم را از جا می کند و بی طاقتم می کند، می زنم به سیاهی شب و گم می شوم در نوحه ی حسینی که سکوت شب را شکسته.
.../ سخت دلبستهی این ایل و تبارم چه کنم؟
«سید حسن حسنیی»
پیانیست را کارشناسی بودم که دیدم. به اتفاق یکی از دوستان کارشناسی که پایۀ یللی تللی بود رفتیم تالار شریعتی دانشگاه و نشستیم به فیلم دیدن. خیلی قوی بود. خیلی خوش ساخت بود. خیلی تاثیرگذار بود. عجیب هم نیست، وقتی که سازنده اش پولانسکی باشد. پولانسکی یعنی همان کسی که بچۀ رزماری را هم ساخته. بچۀ رزماری را شاید ما ایرانیها بهتر بشناسیم. و البته پولانسکی بخاطر ساخت پیانیست در سال 2002 اسکار هم گرفت. فیلمی که به طرفداری از یهودیان جنگ جهانی و مظلومیت آنها ساخته شد. جریان فیلم چندان بی ربط به هولوکاست هم نبود. از بهترین فیلمهایی بود که دیدم. فوق العاده خوش ساخت.
یادم نمی رود که بعد از دیدن فیلم هر چقدر هم که آقای منتقد فیلم در رد و ابطال فیلم نامه حرف زد و هر چقدر هم که گفت این فیلم با غرض و مرض ساخته شده و خواهان مظلوم نمایی یهودی ها است و این حرفها، ولی باز من و دوستم غرق در تاثیر فیلم، با یهودیها همدردی می کردیم و به نوعی شیفتۀشان شده بودیم.
شکارچی شنبه را هم دیشب دیدم. این بار در تالار پیامبر اعظم دانشگاه. قرار بود خود شیخ طادی هم باشد که ظاهرا به دلیل کسالت نتوانسته بود خود را تا اصفهان برساند. فیلم بین حرفه ای نیستم ولی اینقدری از فیلم سرم می شود که بتوانم بین فیلم قوی و خوش ساخت و فیلم ضعیف تمیز دهم. حتی علی نصیریان که غول سینمای ایران است در حد و اندازه های خودش در این فیلم ظاهر نشده بود. از صورت گذشته، محتوای فیلم هم ایراد داشت. مثلاً قرار بود ضد صهیونیستی باشد ولی بیشتر ضد یهود بود. محور فیلم که یک روحانی یهودی بود (علی نصیریان به جای این روحانی ایفای نقش می کرد) به قدری سطحی و سخیف به تصویر کشیده شده بود که در طول فیلم دائم از خودم می پرسیدم که واقعاً دین یهود و روحانیهایش تا این حد مضحک اند؟ یهودیت را خیلی نمی شناسم ولی فکر نمی کنم هیچ دین ابراهیمی ای به حکم ابراهیمی بودن چنین سخیف باشد. و امروز هم خواندم که هارون یشایایی، تهیه کنندۀ یهودی سینمای ایران (تهیۀ کنندۀ فیلم هامون، ناخدا خورشید، کیمیا و...) گفته :«آنچه در این فیلم گفته شده با مبانی اعتقادی یهودیان و سنتهای جاری در میان آنها هیچ ارتباط و نزدیکی ندارد، هرچند گروهی از روحانیون یهود خود را در خدمت هدفهای صهیونیستی قرار دادهاند، ولی مشخصات روحانی موجود در فیلم «شکارچی شنبه» با هیچ واقعیتی سازگار نیست.»
و هر عقل سلیمی بعد از دیدن فیلم حرف یشایایی را تصدیق می کند. بنظرم شیخ طادی کمی از هدف اصلی اش انحراف پیدا کرده است. مردم فلسطین مظلوم اند، درست، صهیونیستها جنایتکار اند، درست، ولی این دلیل نمی شود که ما در فیلممان یهودیت را به سخره بگیریم. این درست مثل این می ماند که هالیوودیها بردارند بر اساس رفتار القاعده و طالبان و اینها اسلام را به تصویر بکشند. اینها گروه ها و فرقه های منحرف از اسلام اند. نه همۀ اسلام و نه اصل اسلام. صهیونیسم و اسرائیل هم همۀ یهودیت نیست و نه اصل یهودیت. نه، نیست. دفاع از مردم فلسطین و در حمایت از آنها فیلم ساختن کاری است بسیار ارزشمند، ولی آخر نه به هر قیمتی و نه به هر وسیله ای.
حرف آخر اینکه از دیدن فیلم لذت که نبردم هیچ، کلی هم حس بد آمد به سراغم. شاید اصلاً غرض اصلی از ساخت این فیلم همین بوده. اینکه نسبت به صهیونیستها (یهودیها؟) حس بدی را در مخاطب ایجاد کند. حس بدی که فکر نکنم به این زودیها از ذهنم پاک شود. اینقدر بد که دوست ندارم حتی عکسی از فیلم را بگذارم اینجا تا صحنه های فیلم برایم تداعی نشوند. حس بدی که حتی قدم زدن در یک شب برفی هم تغییرش نداد.
اینجا اصفهان، یک/ آقای اسباب بازی فروش، قورباغه ی بزرگ سبز با روسری قرمز گل گلی اش را می چپاند توی یک نایلون مشکی زشت. از اینها که تویش آشغال می ریزیم. یا نهایتاً خوار و بار. ولی مطمئناً توی آن برای کسی کادو نمی بریم. در حالیکه از نظاره ی این صحنه قیافه ام ترشی شده می پرسم: «پلاستیک سفید ندارید؟» بی حوصله می گوید: «نه». قورباغه را حساب می کنم و از مغازه می زنم بیرون. باید هر طور شده ساک یا پلاستیکی آبرومندتر پیدا کنم برای قورباغه. نایلون مشکی به دست یکی یکی به مُغازه ها (بقول خود اصفهانیها) سر می زنم. چون از پیدا کردن ساک فانتزی در آن نقطه ی شهر به کلی مایوس شده ام، یکی یکی از حاجی بازاریها می پرسم: «آقا، عذر می خوام شما پلاستیک سفید بزرگ دارید برای این...» و نایلون مشکی حاوی قورباغه را می گیرم بالا. و حَجی بازاریها (بقول خود اصفهانیا) بی برو برگرد می گویند «نه».
حَجی بازاری ِفکر می کنم پتو و زیر انداز و اینها فروش، که شاید شش یا هفتمین مغازه ای ست که سر می زنم هم می گوید: «نه». به کلی مستاصل شده ام. می پرسم: «این نزدیکیها از کجا میشه پلاستیک سفید پیدا کرد؟» می گوید: «این مُغازه آ هیش کِدوم ندارن... آ داشته باشَنَم بدون نیمی دَن.» با اینکه این جمله ی دومی آرامتر گفته شده و ته ش هم جویده جویده و با بی میلی از دهانش در رفته ولی من سر خط را از همین جا ادامه می دهم: «چرا؟ من که همینطوری نمی خوام. پولشو می دم بهشون...» حَجی ِ چشم آبی (نگفته بودم که چشم آبی بود؟ چشم آبی بود!) می گوید: «برید جُلوتر، دَری این مُغازه ئه که دارن بار خالی می کونن، شایِد اونا داشته باشن...» می روم جلوتر. سوالم را تکرار می کنم. همان جواب تکراری را می شنوم. این دفعه این را هم اضافه می کنم که: «هزینه ش هر چقدر بشه پرداخت می کنم...» می گوید: «خدا شاهِدِس ندارم. بیبینین، اینا دارم. به دَردِدون می خُر ِد؟» چرا به دردم نخورد؟ پلاستیکِ تبلیغِ یک محصول غذایی است. حداقل اینکه سفید است و رویش چند تا تصویر گل و مَنگل هست. خطاب به آقای حَجی بازاری می گویم: «ایشالله که بدرد می خوره. چقدر تقدیم کنم؟» می گوید: «چیزی نیمی خواد» می گویم: «کمک می کنید اینو (نایلون مشکی را باز می آورم بالا) بذاریم توش؟» در کمال ناباوری رویش را بر می گرداند آن سمت. انگار که دارم با دیوار حرف می زنم! محلم نمی گذارد!
سعی می کنم در آنِ واحد هم وسایلم را جمع کنم و هم قورباغه سبز بزرگ را که از توی نایلون مشکی در آورده ام بگذارم توی پلاستیک سفید. و حَجی بازاری ِ دیواری هنوز همینطور رویش را به آن سمت گرفته! حاشا به غیرتت مرد! آقایی که دارد بار خالی می کند می آید سمتم. می گوید: «بدین به من.» قورباغه و پلاستیک سفید را می سپرم به او. حاجی بازاری دیواری همچنان دیواری ست! کارمان که تمام می شود می پرسم: «چقدر تقدیم کنم؟» می گوید: «برو، خوشو حلالِد باشِد...» حاجی بازاری دیواری را با نایلون مشکی تنها می گذارم و خودم با قورباغه می زنم بیرون.
اینجا اصفهان، دو/ توی پارک نشسته اند. جلسۀ سومی است که با هم حرف می زنند. در حالیکه افرادی از خانوادۀ هر دو، که در حکم همراه عروس و داماد اند، مشایعتشان می کنند. پسر رو می کند به دختر:
- حالا شوما واقعاً می خواین درس بوخونید، آ برید دانشگا و ادامه تحصیل بدین؟
- من رشته مو خیلی دوست دارم. برا همین دوباره کنکور دادم. برام خیلی مهمه که ادامه بدم.
- آ اِگه برین دانشگا چیجوری می خواین به زندگی برسین؟
- شما منظوردون از رسیدگی به زندگی چیه؟ مگه شوما چه انتظاری دارین از من؟
- مناوا مهمونی و مهمونداری خیلی دوس می دارم. آ دوس میدارم که هر وخ مهمونی میدم زنم غذاوا مهمونیا را بپزد!!
توضیح لازم/ این یک داستانک است از من. بار اولم است که داستانی از خودم میگذارم اینجا. ذوق دارم!
به جز لامپهای نئونِ اوپِن لامپ دیگری توی آشپزخانه روشن نیست. توی آن تاریک و روشن، کیسۀ آب گرم به دست می روم سمت سماور. آبِ باریک دارد شِر شِر از دهانۀ باریکِ کیسه می ریزد توی کیسه. به این فکر میکنم که اگر آب راهش را گم کند و دهانۀ چاه مانند کیسه پر شود و آبِ جوش سر ریز کند چه؟ که یکهو همین اتفاق هم می افتد. به محض اینکه دستم گرما که چه عرض کنم، داغی آب جوش را حس می کند، کیسه ناخودآگاه از دستم ول می شود و زبانم هم فحشی را نثار یک نمی دانم که یا چه می کند. مامان که سر و صدای من و کیسه و شیر سماور را می شنود از پائین داد می زند که: چی شد؟ حس ششم مادرانه اش خیلی زود بکار می افتد. پشت بندش می گوید: سوختی؟ چیزی نمی گویم. در سکوت شیر سماور را می بندم. و دستم را میگیرم زیر آب یخ. مامان غر غر کنان می آید بالا. بغض دارم. مامان توصیه های پزشکی می کند. بغض بیشتر گلویم را فشار می دهد. حالا بابا هم نگران شده و دارد از پائین توصیه های پدرانه می کند. به بهانۀ مسواک زدن، از دست هر دوشان فرار میکنم و به دستشویی پناه می برم. تا توی آینه نگاهم به خودم می افتد بغضم راه باز می کند و اشکهایم بی مهابا سر ریز می شوند. دستم گِز گِز می کند ولی حال دلم بدتر است. دلم برای خودم می سوزد. با سر ریز شدنِ آب سماور و ول شدن کیسه و سوختن دستم، یک حس مبهم عجز و بی پناهی می آید سراغم. زیر لب خودم خودم را دعوا می کنم: قرار بود غصه نباشه، گریه نباشه، افسردگی نباشه، تمومش کن دیگه. ولی بی اعتنا به دعواها پیشانی ام را می گذارم روی شیر دستشویی و هق هق می کنم. آرام که می شوم، راهم را کج می کنم به سمت اتاقم. کلاً بی خیالِ کیسۀ آب گرم شده ام. اما کیسۀ آبی رنگِ پلاستیکی را می بینم که پر و گرم روی تختم رها شده. در فاصلۀ مسواک زدنم، مامان برایم پرش کرده. صدای مامان از بیرون می آید: دستت سوخت؟ صدای گرفته ی خودم را می شنوم که دارد می گوید: نه. بقیه ی حرفم را که «دلم سوخت» است، می خورم و زل می زنم به جای خالی انگشتهای دست چپم.
بابا لنگ دراز/ شاهکار جین وبستر است. داریوش شاهین ترجمه اش کرده. اکثر ما فارسی زبانان اول با کارتونش آشنا شده ایم و بعد فهمیده ایم که چنین کتابی هم وجود دارد. قبلاً هم خوانده بودمش. سال 83 یا 84. این بار ولی خواندن این رمان، جایزۀ اتمام پایان نامه ام بود به خودم! دوباره با کلی اشتیاق رفتم سراغش. کما اینکه با همین اشتیاق هم دوباره کارتونش را که گاهی پنجشنبه ها از شبکۀ اصفهان پخش می شود، می بینم. با اینکه کل صحنه ها و دیالوگها را تقریباً از حفظ ام! بابا لنگ دراز مجموعه نامه های جودی است به پدر خوانده اش که همان جرویس پندلتونِ جنتلمن ِ همه چیز تمام باشد. نامه ها پر است از شیطنتهای دخترانۀ شیرین. در عین حال پر است از تنهایی. غربت. بی پناهی. تا اینکه در نهایت وقتی نویسنده دست جودی را می گذارد توی دست جرویس، مخاطب
خیالش راحت می شود از اینکه بلاخره جودیِ بی پناه هم سر و سامان گرفت. هر چند بعدش یک جور دلتنگی خاص تمام وجود مخاطب -حداقل من- را پر می کند. (در تمام مدتی که کتاب را می خواندم دلم می خواست که نمی دانستم جرویس همان بابا لنگ دراز است. دلم می خواست آخر کتاب غافلگیر شوم)
دشمن عزیز/ ادامۀ بابا لنگ دراز است. سوسن اردکانی (شاهین) -احتمالا همسر داریوش شاهین- ترجمه اش کرده. این بار این سالی مک براید است که نامه نگاری می کند. گاه برای جودی، گاه برای جرویس، گاه برای نامزدش و گاهی هم برای دشمن عزیزش! چون قبل از این کتاب بابا لنگ دراز را خوانده بودم، دیر با این یکی ارتباط برقرار کردم. مدتی باید می گذشت تا سایۀ جودی کنار می رفت و سالی و نامه هایش هویت مستقل پیدا می کردند. سالی هم به اندازۀ جودی بلد است دیوانگی کند. هرچند همۀ لطف شخصیت جودی به این است که سکۀ زندگی اش دو رو دارد (در یک رو جودی شاد و شیطون و شلوغ را می بینیم و در روی دیگر جودی تنهای بی پناه پر از غم را). سالی این ویژگی را ندارد همانی است که هست. اولش دخترکی بیست و شش ساله و فارغبال است و کم کم در مقام مدیر یک نوانخانه تبدیل می شود به خانمی مسئولیت پذیر و از آن سطحی نگری پیشینش فاصله می گیرد. نامه ها پر اند از شرح احوالات یتیم ها در نوانخانه و کلنجار رفتن سالی با آنها. از این جهت نویسنده توصیف های منحصر به فردی از وضعیت منحصر به فرد نوانخانه بدست می دهد. جدای از این، سیر داستان خیلی رو است. به راحتی می توان دست نویسنده را خواند و حدس زد که آخر قصه قرار است چه اتفاقی بیفتد. تم ماجرای عشقی داستان بیش از حد کلیشه ای است. ولی با وجود کلیشه ای بودن هنوز دوست داشتنی است و خواندنی.
لیدی ال/ لیدی ال را رومن گاری نوشته. مهدی غبرایی ترجمه کرده -و خیلی خوب هم ترجمه کرده- و انتشارات ناهید برای پنجمین بار منتشرش کرده. لیدی ال پیش بینی نشدنی است. هیجان انگیز است. ذهن را درگیر می کند. با یک اتفاق غیر مترقبه لذت غافلگیر شدن را به مخاطب هدیه می کند. نحوۀ روایت داستان از جانب نویسنده و ورود و خروجهای نویسنده خلاقانه است. لیدی ال فقط رمان نیست. در عین حال انسان شناسی هست. مردم شناسی هست. تاریخ هنر و سیاست نیز هست. برای منی که دو سه سالی بود رمانی دربارۀ اشراف انگلیسی و فرانسوی و خانم های اصیلشان نخوانده بودم، کلی حس های خوب را تداعی کرد. کم کم داشت حال و هوای زندگی این اشراف اصیل اروپایی فراموشم می شد که لیدی ال کلی حس خاک گرفته را از پستوخانۀ ذهنم بیرون کشید. لیدی ال به طور وحشتناکی جذاب و خواندنی است.
تکمله/ فضای دو رمان اول بیش از حد دخترانه است. ممکن است عناصر ذکور پای این دو کتاب خوابشان ببرد! ولی برای من هر دو جذاب بودند. خصوصاً که قالب نامه نگاری را برای نوشتن یک رمان بسیار زیاد می پسندم. اصلاً نامه چیز فوق العاده دوست داشتنی و زیبایی است. چیزی که متاسفانه سرعت زندگی مدرن باعث شده از لذت آن محروم شویم. هیچ وقت هیچ ایمیلی، هیچ اس ام اسی و هیچ تماس تلفنی ای به اندازۀ نامه نمی تواند شاعرانه و دوست داشتنی باشد. هیچ چیز جای دست خط را نمی گیرد و جای انتظار رسیدن نامه را و صدای زنگ در خانه و شنیدن این جمله از پشت آیفون که: نامه دارید... و پله ها را دو تا یکی پائین دویدن برای گرفتن نامه و همینطور حس قشنگ نامه نوشتن و رفتن تا صندوق پستی و ارسال آن.

اگر واقعاً شاهزاده نیستید لااقل منشتان شاهزاده وار باشد، آقایان!
خطاب به همۀ آقایانی که فراموش کرده اند رسالت شاهزاده بودن را. فراموش کرده اند یک سیندرلا، یک جای دنیا، منتظر است که سوار بر اسب سفیدشان بتازند به سمتش، دستش را بگیرند و ببرندش توی قصر بلورین.
سیندرلا بودن، حق همۀ دختران است. دختران را از این کمترین حقشان محروم نکنید.نمی گویم الزاماً سوار بر اسب سفید بروید خواستگاری دختر مردم. نمی گویم خانۀ تان حتماً باید قصر بلور باشد. نمی گویم خوش قد و بالا باشید. اینها همه را نداشته باشید ولی اگر محض رضای خدا کمی جنتلمن باشید، دخترها خودشان با قوۀ تخیلشان، زحمت اسب سفید و قصر بلور و قد و بالایتان را متحمل می شوند و شما را همان شاهزادۀ سوار بر اسب سفید تصور می کنند. به همین راحتی. بدون صرف هیچ هزینه ای می توانید بشوید شاهزاده و به طرف مقابلتان هم کلی حس سیندرلا بودن القا کنید.
کمتر دختری را می شود پیدا کرد که قصۀ سیندرلا را دیده یا شنیده باشد و حتی شده بقدر کسری از ثانیه رویای سیندرلا شدن را نداشته باشد. به رویاهای دخترانه شان رحم کنید. بلند می شوید می روید خواستگاری و بعدش این شمایید که باید خانوادۀ عروس را خبر کنید که دختر را پسندیده اید یا نه؟ اصلا مگر شما باید طرف را بپسندید؟ بعد اگر دختر را نپسندید حتی زنگ هم نمی زنید که نپسندیدنتان را اعلام کنید. اگر بعد از چند وقت خبری ازتان نشد، این یعنی اینکه شما دختر را نپسندیده اید. حالا به فرض پسندیدن در نظر اول، بعد از هر جلسه صحبت، باز این شمائید که باید خبر بدهید که دوست دارید صحبتها برای پیدا کردن اتفاق نظر و اشتراکات، ادامه پیدا کند. آمدیم و دختر توی همان جلسۀ اول شما را پسندید، آن وقت چه؟ این چه رسم مسخره ای است که دختر حتی اگر نظرش مثبت بود باز هم باید چشمش به دهان شما و گوشش به زنگ باشد که آیا شما بله را به او می دهید یا نه؟ اصلاً یعنی چه که شما باید بله بدهید؟ عروس شده اید؟ ناز می کنید؟ این که نشد خواستگاری.
بقول شاعر (فاضل نظری):
آیین عشق بازی دنیا عوض شده ست/ یوسف عوض شده ست، زلیخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی/ در عشق سالهاست که فتوا عوض شده ست
توضیح لازم/ نه که اینها شرح حال خودم باشد. اینها واگویه ای بود از آنچه که می شنوم و از آنچه که در این شهر زیبا با سنتهای خاص خودش، هر روز رخ می هد.
انسان معلق در فضای ابن سینا/ تو چه میدانی چه حسی دارد انسان معلق در فضای ابن سینا؟ همان که رهایش کرده اند در یک فضا و به هیچ جا وصل نیست. نه ارتباطی. نه وابستگی ای. نه علقه ای. نه گرهی. خودش است و خودش. خیلی حس بدی است. این حس را همیشه بعد از امتحانها دارم. (چه سخت که از حالا باید زمان فعلهای مربوط به تحصیل را ماضی بنویسم، الان اینجا باید بگویم داشتم، نه دارم) وقتی از همه طرف تحت فشاری. وقتی نه شب داری، نه روز. همه ی فکر و ذکرت پی چیزی است. ولی به یک باره سر یک تاریخ رها می شوی، از همه ی آن مشغولیت. و بعد عوض اینکه خوشحال شوی بخاطر این آزادی، حس انسان معلق در فضای ابن سینا را داری و غمت می گیرد. انگار در فضایی خالی رهایت کرده اند. فضای خاکستری رنگ. رها شده ای ولی به سمت هیچی. یک خلا وحشتناک. از یک قبض در آمده ای و در بسطی بی معنا افتاده ای. و بدتر اینکه خیلی زود دلت برای همه ی آن گیر و گرفتاریهای قبلی تنگ می شود. الان هم حکایت من حکایت همان روزهای بعد از امتحان است. از بند پایان نامه خلاص شده ام ولی حس آزادی که نمیکنم هیچ، از این تعلیقی که درش هستم غمم گرفته. دلم می خواهد به جایی و چیزی وصل شوم.
این یعنی فحش/ امروز دفاع کردم. دروغ چرا، می ترسیدم. بخاطر همین ترس بود که کسی را هم دعوت نکردم. باز هم دروغ چرا، به خیال خودم چرت ترین پایان نامه ی روی زمین را نوشته ام و روز دفاع قرار است اساتید داور ورق پاره های پایان نامه ام را پرت کنند توی صورتم و از من بپرسند که خجالت نکشیدی بعد از یک سال و چند ماه این را تحویل می دهی؟! حس میکردم کارم به اندازه کار بقیه جدی نیست. هرچند مطمئن بودم که در قیاس با کار بقیه، کار قشنگی از آب درآمده. همین فکرها دائم با من بود. توی این یک سال و چند ماه. توی این دو-سه ماه اخیر که فشرده تر می نوشتم. توی این یک هفته مانده به دفاع. و حتی آن موقعی که نوبت رسید به حرف زدن داورها. فقط وقتی خیالم راحت شد که از زبان استادم نمره ی نوزده و نیم را شنیدم. آن موقع بود که حس کردم، نه، انگار من هم راست راستکی پایان نامه نوشته ام!
اساتید بزرگوار بدون استثنا به نثرم ایراد گرفتند! گفتند محاوره ای نوشته ای. چه انتظاراتی؟ از آدم انتظار دارند آکادمیک بنویسد؟ منی که کادرهای نثر آکادمیک خفه ام می کند، چطور می توانم آکادمیک بنویسم؟ اصلا مگر من بلدم آکادمیک
فکر کنم که بعدش بخواهم آن فکر ها را آکادمیک بنویسم؟ کلمات اگر از درون من نجوشد و بیرون نیاید که دیگر نوشته ی من نیست. هست؟ پس سهم ذوق چه می شود؟ بدون ذوق هم مگر می شود نوشت؟ آن هم در مورد تراژدی. مگر من تراکتورم؟ سهم خلاقیت چه می شود؟ سهم من چه می شود؟ اگر قرار بود اینطور بنویسم که اصلا رغبت نمی کردم کار را شروع کنم.
گفتند خطابی نوشته ای. منبری نوشته ای. ژورنالیستی نوشته ای. و از اینجور فحشها. که برای من اینها مدح بودند. اینها یعنی من متفاوت نوشته ام. یعنی من آن مدل نثری را که می خواستم در نوشته های رسمی ام هم پیدا کنم، پیدا کرده ام. درحالیکه خودم کمی نگران بودم. یعنی حیفم می آمد از اینکه می توانستم قشنگ تر از این بنویسم ولی ننوشته ام. ولی این فحش ها یعنی کار قشنگ بوده. البته نه به اندازه ی نوشته های روی وبلاگ (!) ولی بهرحال حس کارهای توی چارچوب و بسته ی دانشگاهی را هم نداشته. چه از این بهتر؟ نگفتم که: تازه کجایش را دیده اید این رسمی ترین مدل نوشتن من است! من از این رسواتر هم بلدم بنویسم! الان کلی خوددار بودم که این ریختی نوشته ام! نگفتم من با وبلاگ نویسی مشق نوشتن می کنم! نگفتم که با نثر متفاوت و پر از خلاقیتی، مثل نثر امیرخانی، می توانم بمیرم. باز هم نگفتم اگر مجبور به انتخاب باشم، ترجیح میدهم روزی امیرخانی بشوم ولی کانت و هگل نشوم. (از حیث شیوه ی نگارش عرض میکنم نه محتوای مطالب) البته مطلبی قریب به این مضمون گفتم که فلسفه با سخت نویسی اش تا حالا چه گلی به سرمان زده که انتظار دارید من را هم ببرید توی تیم سخت نویسها. داشتم فوران میکردم که یک نفر این وسط زود خاموشم کرد! البته الان که خوب فکرش را میکنم می بینم که کاش آن لحظه این حرفها به ذهنم میرسید و میگفتم. البته دوستان پشت صحنه دائم تذکر داده بودند که جلوی داور گردن کشی نکن، فقط بگو چشم.
خانه ی مجازی/ به قرینه ی اینکه هیچ جا خانه ی خود آدم نمی شود الان خوب درک می کنم که هیچ جا وبلاگ خود آدم نمی شود. می نویسی بدون اینکه ترس داوری داشته باشی. می نویسی بدون اینکه آقا بالاسری برایت خط مشی تعیین کند. البته نه اینکه وبلاگ نویسی قانون نداشته باشد. دارد. اصلا بدون قانون نمی شود. ولی هر کسی قانون وبلاگش را خودش می نویسد. این هم یکی از مصادیق خود قانون گذاری جناب کانت است! خود قانون گذاری و در عین حال آزادی. زنده باد آزادی!
+ عکس و جمله ی همراهش یکی از اسلایدهای پاورپوینت پایان نامه ام بود.
+ "انسان معلق در فضای ابن سینا" از براهین مشهور ابن سیناست در اثبات وجود نفس.
امشب قرار بود شبکه سه فیلم سینمایی سقوط امپراطوری روم را پخش کند. دیشب دیدم که تبلیغش را میکرد. من هم خرم و خندان، قدح باده به دست (!) به خیال اینکه بعد از کلی وقت می توانم یکی از فیلمهای مورد علاقه ام را ببینم نشستم پای تلویزیون. فیلم با تاخیر شروع می شد. چون قبل از آن پخش مستقیم دیروز، امروز، فردا (اگر اسمش را درست گفته باشم)بود که موضوع بحثشان هم اسلامی کردن دانشگاه ها بود. به همین دلیل توفیقی دست داد تا کمی در پیامهای بازرگانی قبل از پخش فیلم مداقه کنم! اولین پیام مربوط می شد به کتابهای کمک آموزشی موسسه ای به اسم گزینۀ درست که مدعی بود از دبستان تا دانشگاه همراه دانش آموزان و دانشجویان است. بعد از آن مدرسان شریف، تبلیغ آزمونهای آزمایشی کارشناسی ارشد را میکرد. این وسط یک پیام در مورد یک کالا به گمانم پخش شد و بعد گاج، کتاب کار ریاضی برای کلاس اول دبستانیها را تبلیغ کرد. بعد هم گنج آزمون در شیوه ای بسیار خلاقانه کتابهای کمک آموزشی زبان انگلیسی اش را با این توضیح که جلد کتابها نفیس اند و صفحات کتابها تمام رنگی، تبلیغ می کرد!
این را گفتم برای اینکه ته ش بگویم پیش بینی میکنم کمتر از چند ماه دیگر توی همین پیامهای بازرگانی یک نفر آقا یا خانوم دارد هوار می زند که: داوطلبان آزمون دکتری، بشتابید... کتابهای کمک آموزشی استعداد تحصیلی و فلان... آزمونهای آزمایشی بهمان... کلاسهای زبان عمومی دکتری و استعداد تحصیلی ... بعد که این اتفاقات افتاد تازه برخی به خود خواهند آمد و خواهند پرسید که این چه بلایی است که دارد بر سر تحصیلات تکمیلی ما آن هم در مقطع دکتری می آید؟
همین دو روز پیش بود که در محضر رئیس محترم دانشگاه بودیم و در همین رابطه از ایشان سوال کردیم و ایشان هم فرمودند که در آزمون دکترای دورۀ بعد که گویا اسفند ماه برگزار خواهد شد، حتی مصاحبه هم حذف خواهد شد. یعنی آزمون دکتری دیگر نیمه متمرکز نیست. بلکه مثل کنکور کارشناسی فقط یک مرحله دارد و سوالات هم سراسری است و البته تستی! تکرار می کنم آزمون، آزمونِ دکتری است و تستی! بدون مصاحبه.
این همه سال از مضرات کنکور حرف زده شد تا بلاخره آقایان تصمیم گرفتند که کنکور را تا سال نود و نمی دانم چند، حذف کنند. ولی حالا عملاً همان کنکور دارد به مقاطع بالاتر وارد می شود. یعنی از سال 86 که مصاحبۀ کارشناسی ارشد حذف شد، ارشد عملا تبدیل شد به کنکور. و حالا همین اتفاق قرار است برای دکتری هم بیفتد و هیچ کس نیست جلوی این اقدامات مضحک را بگیرد. به بهانۀ اینکه دانشگاه ها در دوره های قبل فقط دانشجویان ارشد خود را در دورۀ دکتری پذیرش می کردند، آزمون را سراسری کردند. ولی این عمل مصداق ِ اومد ابروشو درست کنه زد چششو کور کرد، شده. این وسط تنها امیدمان به مصاحبه بود که آن هم در شرف حذف شدن است.
مسخره نیست که همین الان دم گوشمان دارند کلاسهای استعداد تحصیلی برای آزمون دکتری برگزار می کنند؟ مسخره نیست که آدمیزاد اگر عقلش را به کار بیندازد می فهمد که استعداد تحصیلی اکتسابی نیست بلکه باید در وجود خود فرد باشد؟ اصلا از اسمش مشخص است. اگر قرار است این آزمون سطح استعداد داوطلب را بسنجد پس باید فی المجلس و چطور بگویم یهوئکی برگزار شود نه اینکه از قبل برایش کلاس بروی و خودت را آماده کنی. مثل این می ماند که یک نفر قبل از شرکت در تست هوش، تمرین کند و کلاس برود که سطح هوشش بالا برود! مسخره نیست که آدمیزاد وجدانش و شرافتش قبول نمی کند که برای دکتری برود سر این کلاسها بنشیند ولی از طرف دیگر می داند که بیشتر رقبایش در این کلاسها شرکت می کنند و در نهایت او باید در آزمونی ناجوانمردانه که از اول برنده و بازنده اش مسخص اند شرکت کند؟ این از بخش سوالات عمومی.
واما در بخش سوالات تخصصی؛ مسخره نیست که اگر مصاحبه حذف شود، آن وقت چون منابع و سوالات همۀ گرایش های گروه فلسفه مشترک است، و چون از یک طرف سوالهای بخش غرب کودکانه طراحی می شوند، طوری که هر دنیای سوفی خوانده ای جوابشان را می داند، و از طرف دیگر بخش اعظمی از سوالات، از منطق (آن هم به زبان عربی) طراحی می شود که رسماً جزء درسهای مقطع ارشد غرب نیست، آن وقت این وسط فلسفه اسلامی خوانده هایی که تمایل دارند در مقطع دکترا، غرب بخوانند، نسبت به دانشجویان غرب، شانس قبولی بیشتری دارند؟ (اینها را دارم با استناد به سوالات دورۀ قبل دکتری می گویم) باز دست کم در مصاحبه مشخص می شد که هر کسی چه کاره است و نمره ای که در مرحۀ اول گرفته تا چه حد حقیقی است.
حرف زدن در مورد دکترای پولی و دو برابر شدن ظرفیت دکتری هم بماند برای وقتی دیگر.
کاش راهی وجود داشت برای ندیدن ِاین روزها. برای نشنیدن. نفهمیدن.
ولادتی امام رضاست. من هم مثل هر شخص دیگری که یک بار طعم زیارت امام رضا را چشیده باشد دلم پر می زند به سمت مشهد. دلم تنگ می شود برای مشهد و دم غروبهایش و صحن انقلابش و آن دمی که صدای نقاره می پیچد توی صحن ِ امام و دلِ زائر. دلم همۀ این ها را می خواهد ولی فقط دلم. یکی از دوستان پستی می گذارد با این مضمون که امام رضا عالم آل محمد است در حالیکه ما امروزه روز ایشان را بیشتر به ضامن آهو بودن و امثال اینها می شناسیم. این یعنی این وسط فقط دل ماست که می رود سمت مشهد. یا کربلا یا اماکن متبرکۀ دیگر اما سهم عقلمان چه می شود؟
در عین حال به این فکر می کنم که حالا من به عنوان یک کسی که به صورت نیم بند فلسفه غربی خوانده چقدر کانت را می شناسم؟ خیلی نمی شناسمش ولی مسلماً سهم شناخت من از کانت خیلی بیشتر از سهم شناخت من از امام رضاست. حداقل اینکه اگر کسی از من بپرسد کانت کیست یک ساعتی را می توانم برایش حرف بزنم. یک لیست کتاب می توانم برایش ردیف کنم که برود بخواند و البته لابه لای حرفهایم مدام این را تکرار خواهم کرد که کانت مرد بزرگی بوده و فلسفه اش برغم ظاهر نچسبی که دارد بسیار دوست داشتنی است. سایر فلاسفه نیز به همین نحو. حالا به فراخور علاقه ام یا کمتر ازشان می دانم یا بیشتر. ولی آنچه مسلم است این است که من حتی ارسطو را بیشتر از امام رضا می شناسم. یا حتی فرگه را. هرچند روز تولد کانت یا هگل یا فرگه دلم پر نمی زند به سمت آلمان! نمی توانم بهانه بتراشم که فلسفه رشتۀ من بوده ولی امام شناسی که رشتۀ من نیست. اگر من مسلمانم باید ائمه ام را بشناسم. البته این وسط هم هستند کسانی که باید حسب وظیفه شان امام شناس تر از من باشند. ولی آیا امام رضایی که آنها می شناسند وضعش بهتر است از امام رضایی که من می شناسم؟ البته که آنها چه بسا کلی حدیث و روایت بدانند از امام رضا و سال روز ولادت و شهادت ایشان را از حفظ باشند و نسب ایشات را و وقایع زندگی ایشان را بهتر از من بدانند ولی آیا اسم این را می شود گذاشت شناخت امام رضا؟
می دانم که یک فیلسوف و یک امام اصلاً قابل قیاس با هم نیستند. خوب می دانم که امام معصوم ِ برگزیدۀ خدا کجا و فیلسوف یک لا قبای آن هم بزعم برخی آقایان، منحرفِ غربی (!) کجا؟ ولی یک چیز میانشان مشترک است و آن اینکه هر دو سهمی دارند در معرفت بشری.
نمی دانم سهم کدام بیشتر بوده. راستش می ترسم از مواجه شدن با حقیقت. وقتی به این فکر می کنم که همۀ تمدن جدید غرب –خوب یا بد- از دل "نقد عقل محض" کانت زائیده شده و "من می اندیشم" دکارت چه زلزله ای به جان بشریت انداخته و این را مقایسه می کنم با معارفی که از امامان معصوم به ما رسیده، دلم می خواهد حقیقت را حاشا کنم. چشمهایم را ببندم و بحث را عوض کنم.
من نمی گویم چرا امامان ما فیلسوف نبودند و نیستند؟ اصلا بحث سر این نیست. فلسفه فکر بشر را مورد خطاب قرار می دهد و دین همۀ وجود بشر را. به همین نسبت یک علاقه مند به فلسفه دنبال شناخت فکر یک فیلسوف می رود ولی لحظه لحظۀ حیات امام معصوم و سلوکش در زندگی، برای مسلمان اهمیت دارد و البته جای شناخت نیز دارد. زیرا به هر روی قرار است یک مسلمان برنامۀ زندگی اش را از امامش بگیرد. ولی با این همه رواست که در دینی که قرار است همۀ وجود بشر را درگیر کند، فکر و اندیشۀ امامانش اینقدر مهجور باشند؟ امام که پیشکش، سهم پیامبر این دین چقدر است از معرفت بشری؟ ما از امامان معصوم و پیامبر گرانقدرمان چه داریم به جز برخی احادیث که در طول تاریخ الی ماشاالله درشان دست برده شده و آدم می ماند حیران که کدام حدیث درست است و کدام غلط و همین احادیث هم بیشتر مربوط می شوند به شیوۀ عملی زندگی ایشان و خیلی که پیش بروند می رسند به این سطح که خوش اخلاقی نیمی از ایمان است. درست است که من باید اخلاقی زندگی کنم و مثل آدم، ولی سهم عقل من چه می شود در این میانه. من با این احادیث عقلم را چگونه باید ارضا کنم؟
خیلی زشت است برای من ِ بچه شیعه که در مورد امام کاظم فقط این را بدانم که پدر امام رضا بود و کظم غیض می کرد. یا در مورد امام حسن عسکری فقط این را بدانم که پدر امام دوازدهم بود و مدتی از عمرشان را در زندانها سپری کردند. می دانم بخش بیشتری از این ندانستن، بر ذمۀ خودم است ولی آیا از این امامان یک کتابخانه کتاب مفید و جذاب بوده و من کم کاری کرده ام و نخوانده ام؟ آیا خود این بزرگواران دست به نگارش کتابی زده اند، و کتابشان موجود است و من نرفته ام به سراغشان؟ البته صحیفۀ سجادیه و نهج البلاغه را باید جدا کرد از این بحث ولی به جز این دو کتاب که آنها هم به گمانم تألیف مستقیم امام علی و امام سجاد نباشند و بعدها توسط اشخاصی دیگر گردآوری شده باشند، کدام امام بزرگوار ما اقدام کردند به نگارش کتاب؟ من فکر می کنم انتظار من تا حدود زیادی به جا باشد وقتی که این موضوع را مد نظر داشته باشیم که معجزۀ پیامبرمان کتاب بود و خداوند انسان را در آن مقامی از فهم و شعور یافته بود که از طریق کتاب با او ارتباط برقرار می کرد و البته دورۀ حیات ائمه هم که دورۀ قحط الکتاب نبوده. کاش امامان معصوم ما نیز کتاب داشتند. کتابی که همچون قران، سطوح متفاوتی داشته باشد. کتابی که هم دل آدمی را مخاطب قرار دهد و هم عقل آدمی را. تا هم مخاطب عادی اش را ارضا کند و هم مخاطبی که انتظار بیشتری دارد.
پ ن باربط/ فکر می کنم حرفم جای نقد زیاد دارد. یکی بیاید بگوید من دارم اشتباه فکر می کنم. لطفاً.
پ ن خیلی بی ربط/ وقتی به این فکر می کنم که تا چند روز دیگر باید دست ببرم توی پروفایلم و "دانشجوی کارشناسی ارشد" را بکنم "کارشناسی ارشد"، دلم میگیرد. کاش راهی بود برای همیشه دانشجو ماندن. من این ارتقاء مرتبه را نمی خواهم.
مرغمان مزۀ چای می دهد؛ چای مان مزۀ، مرغ. این یعنی مامان دوباره ناپرهیزی کرده و نشسته پای یکی از این برنامه های آشپزی و توصیه های صد من یک غازشان. داریم غذا می خوریم ولی نمی دانیم چرا گاهی بعضی از قاشقها طعم چای می دهد. انگار که مثلا هر قاشق غذا را با یک قلپ چای بدهی پائین. آدم یک جوری اش می شود. وسطهای غذاست که مامان لو می دهد توی مرغ هِل ریخته. میگوید از یک برنامۀ آشپزی یاد گرفته. می گویم توی آن برنامۀ آشپزی نگفتند توی مرغ رب بریزید؟ می خندد. برای هزارمین بار تکرار می کند که من رب دوست ندارم. دوست ندارد به غذاهایش رب بزند. برای همین همۀ خورشهایش حس آبگوشت را دارند بس که آبشان رقیق است. به جای رب، خورش را پر می کند از گوجه. من هم از گوجۀ آب پزی که توی آب خورش شناور است و با هر حرکت قاشق به سمتی می رود بدم می آید . گوجه توی خورش تشخص ندارد. عضو زائدی است. برای این می ریزندش توی غذا که ته بشقاب اضافه بماند و بعد دور ریخته شود. مثل پیاز می ماند. یا فلفل دلمه ای. رسالتشان فقط طعم بخشیدن به غذاست. رسالتشان را که انجام دادند باید گوشۀ بشقاب تلنبار شوند و بعد روانۀ سطل آشغالشان کرد. عوضش رب مایۀ قوام خورش است. باعث می شود آب خورش خودش را بگیرد. غذا خوش طعم شود و رنگ خوبی هم داشته باشد. تازه مثل گوجه عضوی علاف هم نیست. با همۀ اجزای خورش هست و در عین حال نیست. نمی شود جدایش کرد. به این می گویند حضور فلسفی! اینکه هم باشی هم نباشی. باشی، دیده بشوی ولی جدا شدنی نباشی. البته این حضور فلسفی گاهی هم دردسر ساز می شود. آنگاه که مثلاً آن چیز مذکوری که حضوری فلسفی در غذا دارد جزء "دوست ندارم" های آدم باشد. در این مواقع آن غذا رسماً فنا شده. چون نه می شود آن عضو را جدا کرد و نه می شود آن غذا را خورد. این یعنی کشتن آن غذا.
اما مامان برای کشتن غذاها، به برنامه های آشپزی و توصیه هایشان اکتفا نمی کند. حوصله اش که سر برود، خودش هم نوآوری می کند. مثلاً همین چند وقت پیش بود که برداشته بود آبگوشت شب قبل را ریخته بود توی سوپ جوی ظهر. چرا؟ برای اینکه از هر کدام کمی مانده بود
توی یخچال و مامان که از کمی غذای مانده بدش می آید در هم ادغامشان کرده بود. به خیال اینکه چون رنگ هم اند، کسی متوجه نمی شود. راستش اگر من لو ندهم کسی متوجه نمی شود. بقیه خیلی در بند اجزای غذا نیستند. هر چه باشد می خورند. ولی من تا تک تک اجزای غذا را آنالیز نکنم و نفهمم کدام جزء "دوست دارم" ها و کدام جزء "دوست ندارم" هاست لب به غذا نمی زنم. تازه به جز آنالیز چشمی، یک مرحله آنالیز هم داریم که با حس بویایی انجام می شود. باز بقیه از بوی غذا متوجه نمی شوند که مامان چی را با چی قاطی کرده و دارد چی به خوردمان می دهد. همیشه این حس بویای من است که غذاهای مشکوک را شناسایی می کند. قضیۀ سوپ جو و آبگوشتِ ادغامی را هم من کشف کردم. تصور کنید آدم با کلی ذوق و شوق برود سر قابلمه و انتظار داشته باشد توی قابلمه سوپ جو ببیند ولی با یک لایه دنبه ی شناور روی آب سوپ مواجه شود. بعضی غذاها هم این شکلی کشته می شوند. با ادغام نا بجا.
قبل نوشت/ در مرامنامۀ این وبلاگ نیست کپی-پیست کردن مطالب دیگران و بازنشرشان در اینجا. مگر در موارد خاص مثل این یکی که ایده اش خیلی بکر است. خوب هم پرداخت شده. راستش بعد از خواندنش کلی حسودی ام شد که چرا این ایده زودتر به ذهن من نرسید تا در موردش بنویسم! بهرحال این مطلب را به نقل از وبلاگ تأملات و تحملات می گذارم اینجا. نگاه فلسفی دوست نویسنده مان به مقوله ی بدحجابی، جالب و خواندنی است. و آنچه بیشتر مرا جذب کرد نگاه ایشان است به تلقی سنت و مدرنیته از زیبایی که البته نگاهی است شایسته ی تأمل.
* * *
۱) هر سال با شروع فصل تابستان دغدغههایی پیرامون مساله حجاب و حواشی مربوط به آن در جامعه ـ از جمله در فضای مجازی ـ عود می کند و موافقان و مخالفان آن را با یکدیگر بر سر بحث و جدل میاندازد. این نوع نگرش فصلی به حجاب نشان دهنده این آسیب به این حقیقت دینی و پدیده فرهنگی است که دغدغه مندان این مقوله بیشتر به نمودها و بازتابهای بیرونی آن توجه دارند تا به حقیقت و کنه این مساله؛ به همین دلیل هم هست که مقوله حجاب بیش از آنکه در افقی انسانی تحلیل و بررسی شود مقولهای جنسیتی میشود و محل نزاع فمنیستها و به اصطلاح فعالین حقوق بشر در راستای تساوی حقوق زنان و مردان می شود.
2) مقوله بیحجابی بیش از آنکه حاکی از یک پدیده رفتاری مختص به یک نوع جنسیتی ـ زنان ـ باشد حاکی از یک تغییر ذائقه عمومی و فراجنسیتی در فهم زیبایی شناختی انسان مدرن است.
واضح است که برای تبیین این مقصود باید تحقیقاتی مفصل و جدی صورت گیرد ولیکن ما در این نوشتار به صورت مختصر سعی در نشان دادن این واقعیت تاریخی داریم و معتقدیم که تفاوت فهمِ انسان مدرن و سنتی از مقوله «زیبایی» تاثیرگذارترین عامل در این تغییر رفتار است.
در فضای سنت، زیبایی هیچ گونه تعارضی با در کمون و در پرده بودن ندارد. در این نگرش است که خداوند نیز در عین حالیکه «جمیل» است درک ناشدنی و لایدرکه الابصار است. در این نگاه شاید یکی از خصوصیات زیبایی شناختی همین مقوله مستور بودن است. یعنی زیبا آن زمان زیباست که عمومیو پابلیک نباشد. زیبا آن زمان زیباست که همه جایی و همه زمانی و هرکسی نباشد. آنچه که بر سر هر کوی و برزن هست زیبا نیست که اگر بود هر جایی و هر زمانی نبود. در این سنت است که نقاشی ها شکل مینیاتور دارند و اشعار بیش از هر چیز در کنایه و ایهام سخن گفتن را مد نظر قرار میدهند و این را یکی از اصلیترین آرایههای ادبی خویش به حساب می آورند.
این را بگذارید در مقابل فضای مدرن از زیبایی که در آن زیبا اگر دیده نشود اصلا نیست. یعنی آن چه که دیده نشود نه تنها ماهیت زیبا بودناش زیر سوال است بلکه اصل بودن
و وجودش نیز مشکوک است. در این فضاست که زیبایی به شدت به سمت نامستوری سوق پیدا میکند و در فضای انسانی آن را در عریانی تجلی میدهد و به همین دلیل است که از دوران رنسانس به بعد و با آثار نقاشان برجسته ای چون میکلانژ و داوینچی که نقاشیهای خود را به عریانی مزین کردند!!! این اندیشه که آنچه زیباست عیان است تقویت شد. در این نگرش در محاق بودن ارزشی که ندارد ، هیچ بلکه مذموم و ناپسندیده نیز هست. اینگونه است که در عکاسی به سمت پورنوگرافی سوق پیدا میکنند و در اشعار عشق را به کنایات سکسی تقلیل میدهند. اینگونه است که زیبا بودن با سلبریتی بودن مترادف میشود.و حتی رقص های محلی و سنتی که هیچ گونه نشانه ای از جنسیت در آنها وجود نداشته است تبدیل به رقصهای سکشوآل میشود.
3) این تغییر در تعریف و فهم از زیبایی در دو ساحت زنانه و مردانه تاثیری یکسان دارد با این تفاوت که در هر کدام به گونه ای خاص متجلی می شود. زن به عنوان معشوقه و خواسته سعی می کند خود را زیبا و زیباتر ـ به معنایی سلبریتیترـ کند و مرد نیز به عنوان عاشق و خواهان متقاضی انسانی زیباترـ سلبریتیترـ است. یعنی به معنایی معشوقی که سلبریتی نباشد معشوقه نیست و دچار وهم خود خوشگل پنداری است و آن مردی که عاشق زنی نادیده شده است بیماری است که باید به روانپزشک مراجعه کند.
اینگونه است که بر اساس قاعده عرضه و تقاضا نیز رفتار جامعه را می توان تبیین کرد. یعنی مردها از سویی براساس فهم خود از زیبایی خواهان زیبایی به معنای سلبریتی آن هستند و زنان نیز که دارای جنس هستند دائم بر قیمت آن می افزایند و سعی می کنند با پررنگ تر کردن رنگ و لعاب و زیبایی های تزریقی، مانند بوتاکس، خود را گران قمیت تر کنند.
4) بر این اساس اگر مقوله بی حجابی به دقت نگریسته شود مشکل تنها در وجود این گونه رفتارها در جامعه نیست بلکه چه بسا مشکل اصلی در وجود چنین خواستههایی از سوی مردان برای وجود اینچنین رفتارهایی باشد. به این معنا که اگر تقاضایی نباشد هر چقدر هم که جنسی عرضه شود نه تنها بر قیمت اش افزوده نمیشود بلکه بر اثر ارائه بالا و درخواست کم موجب پایین آمدن ارزشش نیز می شود.
به همین دلیل است که ما درکنار پدیده ای به نام «بی بندو باری زنانه» که می توانیم از آن به هر جایی شدن زن تعبیر کنیم دقیقا با پدیده ای به نام «بی غیرتی مردانه» مواجه هستیم که از این هر جایی شدن نه تنها سرشکستگیای احساس نمی کند بلکه آن را موجب سربلندی و تفاخر خود نیز می داند. یعنی مردی که به عنوان همسر از هر جایی شدن همسرش استقبال می کند در واقع به صورت ضمنی خواهان بیان این مطلب است که این زیباروی سلبریتی که تنها در منظر شماست متعلق به من است و این آن کسی است که من می توانم به عنوان یک همسر از با او بودن لذت ببرم و شما تنها می توانید حسرت بخورید. اینگونه است که مرد ایرانی که در فضایِ سنتیِ خود از نام بردن همسرش در پیش دیگران شرم داشت امروزه با همسر خود عکسهای سلبریتی ها را نگاه می کند و به او مدل مورد علاقه خود را پیشنهاد میدهد تا خود را به مانند او بسازد.
6) اینگونه است که با تغییر فهم انسان مدرن از زیبایی رفتارهای وی نیز بر اساس جنسیتاش تغییر می کند و به نظر می رسد نمی توان به فهم درستی از این بی بندوباری زنانه رسید مگر آنکه در مقابلش و پیش از آن به بررسی بی غیرتی مردانه بپردازیم.
پی نوشت:
1) واضح است که برخی از مدعیات این مقاله که در حد یک ایده است جای تحقیقی وسیع را می طلبد.
2) نویسنده معتقد است که در سرازیر آخر الزمان گشت ارشاد به کار نمیآید اما وظیفه امر به معروف و نهی از منکر نیز از گردن انسان ساقط نشده است.
3) اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً.
در همین رابطه می توانید حجاب، ناخودآگاه و فوبیای واژگان را هم بخوانید.
دور که بایستی چیزها را در کلیتشان می بینی، در کانتکستی که درش هستند، در پیوندشان با محیط اطراف و چیزهای دیگر. همین شلوغی اطرافشان باعث می شود که نتوانی روی آنها خوب زوم کنی. هرچه نزدیک تر شوی به شدت وجودی آن چیز اضافه می شود تا که میرسی به جایی که دیگر تویی و محض ِ آن چیز.
در این نزدیکی خیلی چیزها دستگیرت می شود. زیر و بم آن چیز دستت می آید، دیگر لایۀ پنهانی نیست که از تو مخفی مانده باشد. اما این نزدیکی با این همه حسن یک عیب هم دارد. آن هم اینکه از این فاصله عیبهای آن چیز را هم می بینی. تازه نه در اندازۀ واقعی شان که خیلی بزرگ تر، بسکه به آن چیز نزدیکی.
حالا همین مدل را بیندازیم روی رابطۀ آدمها با هم. تا آدمها را از دور می بینی، در کانتکستشان، در ارتباطشان با دیگران و محیط اطراف، یک طور دیگر به نظرت می رسند. چه بسا از این فاصله آن شخص تا سر حد انسان کامل برایت ستایش برانگیز جلوه کند. ولی وقتی به همین شخص نزدیک شوی و زیادی نزدیک شوی، وقتی بعضی پرده ها کنار رود و بعضی حریم ها بشکند، چه بسا تصورت از آن انسان کامل هم مخدوش شود. از این فاصله عیبهای طرف بزرگ اند و توی ذوق می زنند. هرچند حسنهایش هم به همین نسبت بزرگ جلوه می کنند ولی فکر می کنم خیلیها در این مسئله که یک عیب، می تواند هزار تا حسن را از چشم بیندازد، متفق القول باشند.
بعد به تعداد آدمهایی که از دور انسان کامل می نمودند ولی وقتی بهشان نزدیک شدی، تصور انسان کاملت را خراب کردند، تو دچار سرخوردگی می شوی. بعد وقتی همینطور به سرخوردگی هایت اضافه شود، ممکن است گرفتار این دید منفی شوی که انسان کامل اصلا تحقق خارجی ندارد و دنبالش گشتن تلف کردن عمر است و وقت. این را شاید برخی واقع بینانه تصور کنند و بلا اشکال، اینکه هیچ انسانی بی نقص نیست. ولی به نظر من که به نظر خیلی ها از جمله خودم ایدئالیستم و خیلی از چیزهای نشدنی و محال را روی زمین جستجو می کنم، این خیلی غم انگیز است، اینکه آدمهایی را که توی آرشیو دوستان و آشنایانت بعنوان بهترین ها کنار نامشان تیک زده ای، روزی برایت بریزند.
یکی از دوستان همین چند روز پیش می گفت تعمداً در رابطه اش با برخی افراد فاصله اش را حفظ می کند و میل به نزدیک تر شدن ندارد، تا به سبب این نزدیکی تصویری که از آن افراد در ذهنش دارد، مخدوش نشود. این هم راهکار خوبی به نظر می رسد، برای اینکه آدمهای بزرگ زندگی ات را، ولو اینکه مثل باقی آدمها عاری از نقص نباشند، برای همیشه بزرگ نگه داری.
توضیح لازم/ منظورم از انسان کامل در اینجا آن چیزی نیست که در دین از آن صحبت می شود. در اینجا معنی عرفی این اصطلاح منظور نظرم بود و هست.