خوشــا پرنده که بی‌واژه شــــعر می‌گوید

سرم به منظره‌ی بیرونِ اتوبوس گرم بود. یهو یک دست آمد جلو و گفت بفرمایید. اول محتویات دست را دیدم که گردو و خرما و انجیر بود، بعد صاحب دست را که یک دختر تپلِ ساده بود. ساده در رخت و لباس منظورم است. می‌توانست به من تعارف نکند. من که اصلاً ندیدم چیزی می‌خورد. خوردنی‌اش که بو نداشت. من هم که روم به آن طرف بود. گفتم ممنون. گفت بردارید. گفتم مرسی. گفت بردارید دیگه. باز گفتم نه که گفت «خرما، انجیر، گردو». تهِ همه‌ی این‌ها را هم کشید. آن‌طوری که خودم وقتی می‌خواهم علی را برای خوردن چیزی ترغیب کنم و گولش بزنم، ته‌ِ اسم خوردنیه را می‌کشم. انگار هرچی حرف انتهایی خوردنی‌ را بیشتر بکشی، آن خوردنی هم خوشمزه‌تر می‌شود.

خلع سلاح شدم در مقابل لحنش. همان‌طور که علی خلع سلاح می‌شود در مقابل لحنم. یک انجیر برداشتم. خودش هم از بساطش چیزی سوا کرد. پلاستیک را گذاشت توی کیفش. از داخل کیف کتابی درآورد و شروع کرد به خواندن. خب من هیچ کتابی همراهم نبود. سرگرمی این روزهام رمانی حجیم است که این‌ور آن‌ور بردنی نیست. درس‌ها هم اینقدر صدر و ذیل و دم و دستگاه دارد که توی اتوبوس بازکردنی نیست. داشتم به خودم فحش می‌دادم که بی‌فرهنگِ‌کتاب‌همراه‌نبر حالا تمام مدت بیکاری در اتوبوس را باید زل بزنی بیرون یا زل بزنی تو چشم بقیه یا زل بزنی به صفحه‌ی گوشیت و در عین حال داشتم از فضولی می‌مردم که کتاب توی دست همچین دخترِ نادرالوجودی چی می‌تواند باشد که دختر کتاب را بست و از جاش پا شد. 

پا شد رفت جلو و پیرزنی را که در خالیِ میان بخش زنانه و مردانه سرپا ایستاده بود، فرستاد سر جای خودش. پیرزن اولش هی گفت نه. ولی دختره همان‌طور که تهِ انجیر و خرما و گردو را برای من کشیده بود، ته صندلی و نشستن و من راحتم و یه کم دیگه پیاده می‌شم را هم برای پیرزن کشید تا بالاخره پیرزنه گول خورد و تلوتلوخوران آمد نشست بغل دست من. دختر همان‌طور سرپا دوباره لای کتابش را باز کرد و شروع کرد به خواندن. نوشته‌ی روی جلد را دیدم. کیمیاگرِ پائولو کوئیلو می‌خواند.

+ |  یکشنبه دوم آبان ۱۳۹۵|  10:42  |  مریم  |